نام اولیس برای خواننده فارسی زبان ادبیات غرب زمین نام نا آشنایی نیست. اولیس همان اودیسه قهرمان قدیمی منظومه همر یار همرزم پاریس در جنگ تروا است که همر شرح بازگشت اواز تروا به خانه اش واقع در جزیره ایتاکا را در سفری ده ساله به زیبایی جاودانه ساخته است. ایتاکا سرزمینی که قلمرو حکمرانی اولیس به شمار می رود نه تنها خانه پادشاه را در خود دارد بلکه خاندانش را نیز پناهگاه است. در ایتاکا پنلوپه زیبا رو همسر و تلماکوس تنها پسر او در همه سالهای جنگ و بازگشت اولیس به خانه اگر چه دست به گریبان ماجراهای خود بوده اند با اینهمه با تحمل رنج بسیار حاصل از دسیسه های بیشمار مشتاقانه بازگشت اولیس را انتطار کشیده اند.
ماجرای اولیس تجسم جان شیفته انسان است. جانی که شیفته دانایی است. جانی که از ابتدای خلقت در پی کشف چگونگی کارکرد جهان پیرامون خود دست به خطر زده است. این خطر اما چیزی نبوده و نیست جز حرکت یا سفر. این سفراغلب و برای بسیاری نظیر پنلوپه زیبا روی تلماکوس جوان ویا اکثر ساکنان ایتاکا حائز سیر در آفاق زمینی و تجربه آبهوای سرد و گرم و مردمان سرزمینهای دیگرنبوده و نیست بلکه نوعی سیر درنفس خویش است سفری که در مواجهه با تلاطم دریای خروشان زندگی در کمال ایستایی ظاهری رخ می دهد همانطوریکه یک سیب روی یک میز بی هیچ حرکت ظاهری پخته شده و به سرانجام خویش می رسد. حرکت در چغرافیا یا همان سیر درآفاق اما تنها برای آنانی اتفاق می افتد که روش کسب آگاهی را در حرکت مداوم از افقی به افق دیگر یافته اند واز این منظر سکون برایشان با نیستی برابر است. همانگونه که برای اولیس تنیسون نیستی چیزی نیست جز همان خاموشی جاودان که آگاهی متقنی از ورای آن برای او متصور نیست.
می دانیم که تنیسون در شعر خویش که در قالب دراماتیک منولوگ سروده به ماجرای اولیس در منظومه همر نظر داشته. در حقیقت تنیسون اولیس را از روی آنچه که برای اودیسه در منظومه همر اتفاق افتاده نوشته است. در منظومه همر وقتی که اودیسه به ایتاکا باز می گردد سفر دیگری را در سر می پروراند سفری که هرگز در اودیسه همر انجام نمی شود و از آن شرحی نیز بر نمی رود. آنطور که از تسلسل ادبیات مغرب زمین تا پیش از اولیس تنیسون بر می آید رد این آخرین سفر را اما در کمدی الهی دانته در کتاب دوزخ یا اینفرنو می بینیم هر چند که با کمی تغییر. دانته و تنیسون هر دو بر اینند که اولیس هرگز به خانه به ایتاکا باز نمی گردد و همواره به سفر بر روی آبها ادامه می دهد با این تفاوت که نگاه دانته و نگاه تنیسون به این سفر دائمی بسیار متفاوت است. آنجا که دانته سفر را اصولا امری غیر ضروری و کاری از روی ماجراجویی می انگارد و سیر درونی را پسندیده تر می داند تنیسون اما سفر را لازمه نیل به آگاهی اش می پندارد. سفری که نه تنها با مرگ پایان نمی پذیرد بلکه رحلت از این جهان افقهایی نا دیده را به روی جان انسانی این مسافر همیشگی باز می کند. شاید جالب توجه باشد اگر خواننده جوینده فارسی زبان بخواهد تقابل این دو نگاه را به زندگی و فهم آن در تفاوت سفر و حضر سعدی و حافظ دنبال کند.
لرد آلفرد تنیسون متولد به سال 1809 و متوفی به سال 1892 منظومه اولیس را در رثای از دست دادن نا بهنگام یار دوران جوانی اش آرتور هنری هالام به رشته تحریر درآورد. تنیسون و هالام دوبار با هم به دور اروپا سفر کردند.
اولیس
چه بی ثمر است چون من شهنشهی بیحاصل
پای افسرده اجاقی اینچنین در میان صخره هایی سترون
با سالخورده همسری همباز
استاده ام به تقریر ناهمگون تقدیربر ناسربراه مردمانی
که می انبازند و می خوابند و می خورند و هیچشان از من آگهی نیست.
راحتیم نیست از رحیل : خواهم نوشید
جام زندگانی را تا به درد: همه عمر را پیموده ام به شادمانیهایی بزرگ و
به رنجهائی سترگ همراه با آنانی که عزیزم داشته اند
وهم یکه و تنها بر ساحل و هم بر آب
در میان سحاب تندرو آنگاه که ستارگان برج ثور
از عمق صورتهای افلاکی به رگبار تازیانه بر سطح پریده رنگ دریا می زدند:
بس که همواره با دلی عطشناک گردیده ام گرد جهان را
دیگر جز از نامی از من نمانده
چشیده ام سرد و گرم آبهوای شهرها را
و دیده ام سرزمینهائی را
با مردمانی برفتار و می شناسم داوران و حکمرانانی را بسیار
همه اما سرفرازترین و خویشتنم لیک هرگز نی خوارترین.
و نوشیده ام شادکامی نبرد را همراه همگنانم
در دوردستها در زنگازنگ صفحات بادخیز تروا
من پاره ای گشته ام از آنهمه که دیده ام
با اینهمه زندگی طاقدیسی است که از درون آن
آن نادیده جهانی می درخشد که کرانه اش تا جاودان
تا که در حرکتم ناپیدا می شود.
چه بی مفهوم است :درنگ/ بپایان رسیدن
بی هیچ درخششی زنگار بستن و نیفروختن درکارراز!
زندگی گویی دم بود وبازدمی ! انباشتن عمر بر عمر
چه کوتاه بود و از آنهمه نفس برای من دیگر
ناچیزی مانده: با اینهمه هر ساعت غنیمتی است
تا به آن خاموشی جاودان یا بهتر از آن
آوردگاه جهانی است تازه و چه نفرت آور بود
آن سه خورشیدگردی که به انبار و احتکار خویش گذراندم
و این روح خاکستری چه هوسبازانه در طلب است تا
بدنبال حکمت مانند یک اختر فروشونده تا
ورای دورترین مرزهای فهم آدمی فرو رود.
این پسر من است. تلماکوس خود من
آنکه برایش چوبدست شاهی و جزیره را باقی می گذارم
دردانه ام خردمندانه به انجام خواهد رساند
این مهم را تا با ندبیری آهسته نرم کند
این نابفرهنگ مردم را و با تدریچ و با نرمی
به راهشان آرد و به زایندگی و نیکی رهنمونشان باشد
هیچ سرزنشی بر او روا نیست استاده در مرکز حبابی
از روزمرگی. فروتنی پیشه کرده تا بر نشود به غرفه های لغزش و
تا بپردازد به پرستش خداوندوندگاران خاندانم
آنهنگامی که دیارم را ترک گفته باشم . اوسر به کار خود دارد و من به کار خویشم.
بر ساحل بندر آرمیده کشتی باد پیچانیده در بادبانهایش
آسمان نیمه تاریک است و دریا گسترده. ناویانم این
زجردیده روانهای مشقت کشیده هم رایم
همواره سرخوش درمعرص تندر و هرم خورشید بوده اند
و با قلبهائی آزاد و پیشانیهائی گشاده جنگیده اند. سالخوردگانیم من و تو
پیرانه سری هم اما رنج و غرور خود را دارد
مرگ به همه ما نزدیک شده: اما قبل از مرگ
کاری سترگ مانده تا به انجام رسد
اما نه به دست مردان ناشایستی که با خدا در جدالند
فانوسها چشمک زدن را دربلندای صخره ها آغاز می کنند
روز بلند آب می رود ماه بطی بر آسمان بر می شود: دریا
با نواهای بسیار بر خود می پیچد و ناله می کند. بیائید دوستان من
برای جستجوی جهانی نو دیر نیست.
بجنبید پشت بر پشت هم بدهید و بر آبراهه پارو زنید که می خواهم
تا ورای غروب و تا ورای همه اختران مغربی برانم
تا هنگامی که بمیرم
شاید که خلیچی ما را در خود فرو کشد
شاید که جزایر خوشبختی را فتح
وآشنا آشیل کبیرمان را ملاقات کنیم
اگر چه بسیار از دست داده ایم هنوزاما بسیار در راه است
اگر چه دیگر نیرومندانی نیستیم که روزگارانی دور
زمین و آسمان را می جنبانیدیم اما هنوزهمانیم که بودیم
تنی واحد با قلبهایی پهلوانوار
خسته از جفای سرنوشت و گذر زمان با اراده ای خلل ناپذیر
تا بکوشیم تا بجوئیم تا بیابیم و تا تن تیاسائیم
آلفرد لرد تنیسون (1892-1809)
It little profits that an idle king,
By this still hearth, among these barren crags,
Match'd with an aged wife, I mete and dole
Unequal laws unto a savage race,
That hoard, and sleep, and feed, and know not me.
I cannot rest from travel: I will drink
Life to the lees: all times I have enjoyed
Greatly, have suffered greatly, both with those
That loved me, and alone; on shore, and when
Through scudding drifts the rainy Hyades
Vexed the dim sea: I am become a name;
For always roaming with a hungry heart
Much have I seen and known; cities of men
And manners, climates, councils, governments,
Myself not least, but honoured of them all;
And drunk delight of battle with my peers;
Far on the ringing plains of windy Troy.
I am a part of all that I have met;
Yet all experience is an arch wherethrough
Gleams that untravelled world, whose margin fades
For ever and for ever when I move.
How dull it is to pause, to make an end,
To rust unburnished, not to shine in use!
As though to breathe were life. Life piled on life
Were all too little, and of one to me
Little remains: but every hour is saved
From that eternal silence, something more,
A bringer of new things; and vile it were
For some three suns to store and hoard myself,
And this grey spirit yearning in desire
To follow knowledge like a sinking star,
Beyond the utmost bound of human thought.
This is my son, mine own Telemachus,
To whom I leave the sceptre and the isle —
Well-loved of me, discerning to fulfil
This labour, by slow prudence to make mild
A rugged people, and through soft degrees
Subdue them to the useful and the good.
Most blameless is he, centred in the sphere
Of common duties, decent not to fail
In offices of tenderness, and pay
Meet adoration to my household gods,
When I am gone. He works his work, I mine.
There lies the port; the vessel puffs her sail:
There gloom the dark broad seas. My mariners,
Souls that have toil'd, and wrought, and thought with me —
That ever with a frolic welcome took
The thunder and the sunshine, and opposed
Free hearts, free foreheads — you and I are old;
Old age hath yet his honour and his toil;
Death closes all: but something ere the end,
Some work of noble note, may yet be done,
Not unbecoming men that strove with Gods.
The lights begin to twinkle from the rocks:
The long day wanes: the slow moon climbs: the deep
Moans round with many voices. Come, my friends,
'Tis not too late to seek a newer world.
Push off, and sitting well in order smite
The sounding furrows; for my purpose holds
To sail beyond the sunset, and the baths
Of all the western stars, until I die.
It may be that the gulfs will wash us down:
It may be we shall touch the Happy Isles,
And see the great Achilles, whom we knew
Tho' much is taken, much abides; and though
We are not now that strength which in old days
Moved earth and heaven; that which we are, we are;
One equal temper of heroic hearts,
Made weak by time and fate, but strong in will
To strive, to seek, to find, and not to yield.
بهانه ()
دلتنگ توام
و تو
خوابی به ناز
عطر تنت را دوست دارم
روکشت را به نرمی با دو انگشت
آرام
محتاط
با شوق
کنار میزنم
قامتت پیدا میشود
سر تا به پایت را
نگاه می کنم
حریص
چیزی در دلم
چیزی در فکرم
می جنبد به خواهش
به شهوتی مرگ بار
می ریزد از گناه
رعشه بر جانم
انگشتهایم را رو ی سطح سپید تنت
می کشم به ستایش
لبت را
پنبه ای و سپید
بین لبهایم می گیرم
به آتش می کشانمت
شعله ور می شوی
فریاد می کشی
قامتت آب میرود
دود می کنی
و من
با ولع
با فشار
یک نفس
مستمر
می مکم لبت
گر میگیری
و شیره جانت
زهر را
به کامم می ریزی
و من از این جنایت
کیفور می شوم.
بهانه ()سلام
برای این پست "سرود ملی امریکا" به نام اصلی "Star Spangled Banner" را برایتان ترجمه کرده ام.
رایت اخترنشان
با من بگو آیا پیداست دراولین سپیده فلق آنچه با افتخار بدرود گفتیمش در واپسین طلیعه شفق میبینی آن گشن رگه های رخشان و اختران تابناکش را که در پیکار هول آور مردانه برفراز جانپناهمان دراهتزاز بود؟ و شب همه صفیرسرخ گلوله و نورافشان انفجار گواهی میداد که بیرقمان پابرجا بود در آسمان بگو آیا آن رایت اخترنشان هنوزهست در هیجان بر فراز میهن آزادگان و خانه دلیران؟ برساحل به تیرگی پیداست از درون ژرفامه کانجا سپاه خصم دون در سکون هراسناکی آسوده چیست آنچه بهنگام در هر نسیم نیم پیدا نیم پنهان بر فراز تل مخروبه کنون نخست پرتو فجر را برتابیده؟ چه با شکوه بازتابیده و میدرخشد بر دریا آن رایت اختر نشان که جاودان باشد در هیجان بر فراز میهن آزادگان و خانه دلیران
Star Spangled Banner
Oh, say, can you see, by the dawn's early light,
What so proudly we hail'd at the twilight's last gleaming?
Whose broad stripes and bright stars, thro' the perilous fight,
O'er the ramparts we watch'd, were so gallantly streaming?
And the rockets' red glare, the bombs bursting in air,
Gave proof thro' the night that our flag was still there.
O say, does that star-spangled banner yet wave
O'er the land of the free and the home of the brave?
On the shore dimly seen thro' the mists of the deep,
Where the foe's haughty host in dread silence reposes,
What is that which the breeze, o'er the towering steep,
As it fitfully blows, half conceals, half discloses?
Now it catches the gleam of the morning's first beam,
In full glory reflected, now shines on the stream:
'T is the star-spangled banner: O, long may it wave
O'er the land of the free and the home of the brave!
بهانه ()سلام
برای این پست منظومه "خوان هشتم" سروده همدم شبهای تنهائیم "مهدی اخوان ثالث" را به فارسی و به انگلیسی می خوانید:
یادم آمد , هان ,
داشتم می گفتم , آن شب نیز
سورت سرمای دی بیدادها می کرد .
و چه سرمایی , چه سرمایی !
باد برف و سوز و وحشتناک
لیک , خوش بختانه آخر , سرپناهی یافتم جایی
گر چه بیرون تیره بود و سرد , هم چون ترس,
قهوه خانه گرم و روشن بود , هم چون شرم ...
همگنان را خون گرمی بود .
قهوه خانه گرم و روشن , مرد نقال آتشین پیغام
راستی کانون گرمی بود .
مرد نقال -آن صدایش گرم , نایش گرم ,
آن سکوتش ساکت و گیرا
و دمش , چونان حدیث آشنایش گرم-
راه می رفت و سخن می گفت .
چوب دستی منتشا مانند در دستش ,
مست شور و گرم گفتن بود
صحنه ی میدانک خود را
تند و گاه آرام می پیمود .
همگنان خاموش ,
گرد بر گردش , به کردار صدف بر گرد مروارید ,
پای تاسر گوش
-"هفت خوان را زاد سرومرد ,
یا به قولی "ماخ سالار " آن گرامی مرد
آن هریوه ی خوب و پاک آیین - روایت کرد ;
خوان هشتم را
من روایت می کنم اکنون ,....
من که نامم ماث "
هم چنان می رفت و می آمد.
هم چنان می گفت و می گفت و قدم می زد
"قصه است این , قصه , آری قصه ی درد است
شعر نیست .
این عیار مهر و کین مرد و نامرد است
بی عیار و شعر محض خوب و خالی نیست
هیچ -هم چون پوچ - عالی نیست
این گلیم تیره بختی هاست
خیس خون داغ سهراب و سیاوش ها,
روکش تابوت تختی هاست ..."
اندکی استاد و خامش ماند
پس هماوای خروش خشم,
با صدایی مرتعش , لحنی رجز مانند و دردآلود ,
خواند : آه ,
دیگر اکنون آن , عماد تکیه و امید ایرانشهر ,
شیر مرد عرصه ی ناوردهای هول ,
پور زال زر , جهان پهلو ,
آن خداوند و سوار رخش بی مانند ,
آن که هرگز -چون کلید گنج مروارید -
گم نمی شد از لبش لبخند ,
خواه روز صلح و بسته مهر را پیمان ,
خواه روز جنگ و خورده بهر کین سوگند
آری اکنون شیر ایران شهر
تهمتن گرد سجستانی
کوه کوهان , مرد مردستان
رستم دستان ,
در تگ تاریک ژرف چاه پهناور ,
کشته هر سو بر کف و دیواره هایش نیزه و خنجر ,
چاه غدر ناجوان مردان
چاه پستان ,چاه بی دردان ,
چاه چونان ژرفی و پهنایش , بی شرمیش ناباور
و غم انگیز و شگفت آور ,
آری اکنون تهمتن با رخش غیرت مند ,
در بن این چاه آبش زهر شمشیر و سنان, گم بود
پهلوان هفت خوان , اکنون
طعمه ی دام و دهان خوان هشتم بود
و می اندیشید
که نبایستی بگوید , هیچ
بس که بی شرمانه و پست است این تزویر .
چشم را باید ببندد, تا نبینید , هیچ ...
بعد چندی که گشودش چشم
رخش خود را دید
بس که خونش رفته بود از تن ,
بس که زهر زخم ها کاریش
گویی از تن حس و هوشش رفته بود و داشت می خوابید .
او از تن خود - بس بتر از رخش -
بی خبر بود و نبودش اعتنا با خویش .
رخش را می دید و می پایید .
رخش , آن طاق عزیز , آن تای بی همتا
رخش رخشنده
با هزاران یادهای روشن و زنده ...
گفت در دل : " رخش ! طفلک رخش !
آه ! "
این نخستین بار شاید بود
کان کلید گنج مروارید او گم شد .
ناگهان انگار
بر لب آن چاه
سایه ای را دید
او شغاد , آن نابرادر بود
که درون چه نگه می کرد و می خندید
و صدای شوم و نامردانه اش در چاهسار گوش می پیچید ...
باز چشم او به رخش افتاد -اما ... وای !
دید ,رخش زیبا , رخش غیرت مند
رخش بی مانند ,
با هزارش یادبود خوب , خوابیده است
آن چنان که راستی گویی
آن هزاران یاد بود خوب را در خواب می دیده است ....
بعد از آن تا مدتی , تا دیر ,
یال و رویش را
هی نوازش کرد ,هی بویید , هی بوسید ,
رو به یال و چشم او مالید ...
مرد نقال از صدایش ضجه می بارید
و نگاهش مثل خنجر بود :
"و نشست آرام , یال رخش در دستش ,
باز با آن آخرین اندیشه ها سر گرم
جنگ بود این یا شکار ؟ آیا
میزبانی بود یا تزویر ؟
قصه می گوید که بی شک می توانست او اگر می خواست
که شغاد نابرادر را بدوزد - هم چنان که دوخت -
با کمان و تیر
بر درختی که به زیرش ایستاده بود ,
و بر آن بر تکیه داده بود
و درون چه نگه می کرد
قصه می گوید
این برایش سخت آسان بود و ساده بود
هم چنان که می توانست او , اگر می خواست ,
کان کمند شصت خم خویش بگشاید
و بیندازد به بالا , بر درختی , گیره ای , سنگی
و فراز آید
ور بپرسی راست , گویم راست
قصه بی شک راست می گوید .
می توانست او , اگر می خواست .
لیک ..."
Aha, I remember…
I was telling, that night too
Brutal was November’s keen cold
and what a cold what a cold!
Snowy wind, cold and dreadful
But, fortunately at the end, I found a shelter somewhere
Although out was dark and cold, like fear
The teahouse was warm and bright, like shame…
Friendly were fellows.
Teahouse warm and bright, the bard man had a hot story
Indeed it was a warm gathering.
The bard man, his voice warm, his vocals warm,
His pauses silent and attractive
And his breath lively- like his familiar narration-
walked and talked
A piece of wood like a baton in his hand
full of excitement and warm by telling his story
moved in his small arena
Fast and at times slow
Fellows silent
Circled around him, as the shell around a pearl
head to toe ear
He narrated “The Seven Ordeals” that tall free-born man
Or as they say “MAKh master” the respected man
The good and clean-belief man of Herat
The eighth ordeal though,
I narrate it now…
I who my name is MAS”
He would come and go
Teling the story strolling
“this is a story, a story, yes a pain story
It is not a poem.
This is the criterion of love and hate of a man and a coward
Although it is not free of elements of a good poem
Nothing-like vanity- is not superior
This is the carpet of dark destinies
Wet by warm blood of those alike Sohrab and so many Siavoush
This-carpet- is the cover to the coffin of so many Takhti”…
Paused standing and remained silent for a while
Then harmonious with the roar of wrath,
With a vibrating voice, in a painful and boasting rhythm
Said: AAh,
And now that pillar of support, hope of Iran
The lion man of so many dreadful unequal battles
Son of golden Zall the world champion
Owner and rider of unique Rakhsh
The one who smile-as if key to a pearl treasure box-
would never hid off his lips,
on peace days of merciful promises
or on war days of oath for revenge
Yes, the lion of Iran, now
Tahamtan the Sajestanic champion
Mountain of all mountains
Man of the men’s land
Rostam son of Dastan
In the depth of a dark vast dig
Daggers and spears set across every direction of its bottom and walls
Well of treacherous cowards
Well of low, well of senseless
An unbelievable shameless act as depth and vast of the dig,
And sorrowful and storming
Yes, Tahmtan now with zealous Rakhsh
Was lost in depth of this well, its water the poison of swords and spear heads
Paladin of “The Seven Ordeals” now
prey to the mouth and trap of the eighth ordeal
was pondering that
he should say none
Because so shameless and low is this trick
He must close his eyes, behold none
After a while, when he opened his eyes
Saw his Rakhsh
bled so much
Poison impelling to his wounds
As if he has lost his senses and was sleeping.
Rostam, ignorant to his body- much worse than Rakhsh’s
paid no attention to his wounds.
He was watching and looking after Rakhsh.
Rakhsh that dear unique one, that peerless one
Radiant Rakhsh
Along with thousands of bright alive memories…
He said to himself: “Rakhsh! darling Rakhsh!
AAh!
This must have been the first time
that his key to the pearl box was lost.
Suddenly as if
On the rim of the well
He saw a shadow
It was Shoghad, the stepbrother
Who was looking down into well laughing
his morbid and coward laughter echoed in ear well…
Again he looked at Rakhsh- but … Uh!
beautiful Rakhsh, dignified Rakhsh, Rakhsh the unique
is sleep along with thousands of good memories
As if
thousands of good memories have been not but a dream…
After that for some time, to the last,
caressed his mane, his face,
kissed, and smelled, smelled and kissed and kissed
And rubbed his face to Rakhsh’s mane and eyes
Mournful sounds raining off the bard man’s voice
And his look was like a dagger:
slowly sat down,
Rakhsh’s mane in his hand
Again, occupied by the last thoughts
Was this a war or a hunt? Whether
receive or deceive?
The story says that no doubt he could, if he wanted to
To sew Shoghad, the stepbrother-though he did
With bow and arrows
to the tree he was standing by
Leaning on it
Looking into well
The story says
This was so easy and simple for him
Though he could do that if he wanted to
To unroll that 60 chained lasso of his
And throw it up to a tree, a hanger, or some rock
And come up
truly if you ask me, I tell you true
No doubt the story is telling the truth
He could if he wanted to
But…
بهانه ()سلام و عید شما مبارک!
برای این پست کاری از خانم فاطمه اختصاری را برایتان ترجمه کرده ام. خانم اختصاری قریحه روانی دارند. کارهای بیشتر ایشان را می توانید اینجا بخوانید: http://www.havakesh3.persianblog.ir/
داریم میریم ماه
من و عروسکم و دوستم
دوستم می ترسه گُم بشه
برای همین دست منو محکم می گیره
آخه دوستم اصلا دیده نمیشه!
پلاستیکای فریزر رو روی سرمون می کشیم
تا بتونیم اونجا نفس بکشیم
عینک های دودیمون رو هم زدیم
اونجا حتما خیلی روشنه
مثل وقتی که به مهتابی خیره میشی
مامان با عصبانیت من رو از روی بالشتا میذاره پایین و
پلاستیک رو از روی سرم میکشه بیرون
می خواد من خفه بشم
من روی ماه می میرم
ولی عروسکم و دوستم
هنوز زنده ان!
We are going to Moon My friend, my doll and I My friend is scared of getting lost So he holds my hand, firmly
You know, he can’t be seen at all!
We cover our heads with plastic bags,
Able to breathe there
Also, put our sunglasses on
There must be too bright
Just like when you stare at florescent
Mama angrily throws me down off pillows
Takes the plastic bag off my head
She wants me to choke
I die on Moon
But my doll and my friend
Are still alive!
بهانه ()سلام!
خانم فریبا یوسفی مدتها است که مرا همچون بسیاری دیگر خواننده دائم بلاگ خود کرده است: http://www.haalaato.persianblog.ir
اینجا اول پست آخر ایشان را و پس از آن ترجمه اش را به انگلیسی می خوانیم.
مرگ را فراموش کردهام
این است که از تو دور شدهام
تو دستهایت را در گیسوان من فرو میبردی
و روحم را دو تکّه میکردی
من با تو بر زمین، بر آسمان، بر آسمان بر آسمان بودم
با تو قلبم را نمیفهمیدم
ــاین که اکنون تپشهایش مرا به یاد خودم میآورد ــ
من فراموش کردم
پراکنده شدم
پس، از تو دور شدم
با باد سپری کردم
به خواب سپرده شدم
روحم خراشید
خراشید
خراشید
و از دیوارههای مرگ فروافتادم
حلقۀ اتصالم برید
از خودم دور شدم
مداد را فراموش کردم
کلمه را از یاد بردم
حیران به انتطار تو ماندم
حیران به انتطار تو گشتم
بریدم
جهانم دو تکّه شد
فراموش کردم؛
خطم را
خانه ام را
دستهایم را
به آشفتگی باد سلام گفتم
و از هرچه روزی قلبم را میلرزاند فاصله گرفتم
تو مرا از من کندی
برگ تو بودم
تو بودم
درختم بودی
کتابم بودی
ورقهای پراکندهای شدم
در موجسواری بیبرگشت حیرت
تو مرا از من کندی
من خودم را گم کردم
راهم دور شد
خسته شدم
فراموش کردم
شانههایم درد گرفت
و صبر را از یاد بردم
اشک ترکم کرد
اشک رهایم نکرد
باد صورتم را برد
باد سایه ام را
باد ساقه ام را
باد خاکم را
ریشه ام را
راه را گم کردم در پیچ چندم جاده
پیچ چندم.
به من نگاه کن
مال تو ام
بودم
صورتم خیس است
مدادم کوچک شده است
و کاغذم سیاه
کم آوردهام و
هنوز همانی که بودی
آشفتهام
در هزار سر، که تو را گم کردهاند*
ثانیهها برگشت نمیخورند
برگرد روی صورتم
چشمانم را به تو پس میدهم
چیزی به من برنمیگردد
اشک تمام حرف دلیست
که به آب و آتش زده است
و این تجربهای تکراریست
که ... ... . .... . . . . ... .. .....
که روی کاغذ خیس نمیشود چیزی نوشت
I have forsaken Death
That is why I am distanced from you
You would comb your hands in my hair
And split my soul in two
With you I, was over earth, over sky, over sky over sky
With you I could not realize my heart
-this very one that bating reminds me of I -
I forgot
I dispersed
Then, got far from you
I passed time with wind
I was passed to sleep
My soul got scratched
Scratched
Scratched
And I fell from the brinks of Death
My connecting ring cut
I got far from myself
I forgot the pencil
I forgot the lexicon
Wondering, waited for you
Waited for you, wondering around
I got exhausted
My universe ripped in two
I forgot;
My handwriting
My home
My hands
I saluted the agitation of wind
And got away from whatever someday would shiver my heart
You separated me from I
I was your leaf
I was you
You were my tree
Were my book
I became ripped pages
In a no-return wave surfing of amazement
You separated me from I
I lost myself
My way far
I got tired
I forgot
My shoulders in pain
And I forgot the patience
Tears deserted me
Tears did not leave me
Wind took my face
My shadow
My stem
My earth
My roots
I lost my direction in some turn of the road
Some turn.
Look at me
I am yours
I was
My f ace wet
My pencil short
And my paper black
I’m short and
Yet you’re the same one
I am disturbed
In thousand heads that have lost you
Seconds would not return
Come back to my face
My eyes, I’ll give them back to you
Nothing would return to me
Tear is all one heart’s say
That is passing through fire and water
And this is a repeated experience
That … … . …. . . . . … .. ……
On a wet paper nothing can be written
BY Fariba Yousefi
بهانه ()سلام!
پست جدید کار دیگری از خانم شبنم گودرزی از وبلاگ چوپان http://cupan.blogfa.com است. خیابان البته نام پست من است و نه نام شعر.
تو بوی برف می دهی من بوی الوار سوخته را به این نشان، ما در یک خیابان بوده ایم اما دردرا یکسان تجربه نکرده ایم از آسمانی که میبارید برای من دردگیجی از دود مانده بود برای تو درد سرما کسی نمیداند ما کجای این خیابان ایستاده ایم کسی نمیداند ماشبیه به هم بودیم آیا...؟ برای بار بعد اما مهمانت میکنم کنار آتشم بنشینی Life might be a child who returns from school (Forough Farokhzad) You smell like snow I like burned logs by this sign we have been in the same street, yet have not experienced the pain same. Off the raining sky a dull pain of smoke, my share; yours suffering the cold None knows where in this street we were standing none knows If we looked like each other...? Next time though; I'll invite you to sit by my fire.
بهانه ()
|
بهانه ()او (زن/سوم شخص مجرد): میگن لباس رو برای زنها آفریده اند.
من (مرد/اول شخص مفرد): نه! لباس را زنها می آفرینند.
بهانه ()
سلام
در این پست شعری از خانم حدیث لزر غلامی و بعد ترچمه آن را به انگلیسی می خوانید.این شعر با یک استعاره ساده شروع می شود و در پی آن تصاویری می آید که هم منطقا با استعاره اول در قبض و بسطی شاعرانه اند و هم بکارتی معصومانه دارد. آدرس بلاگ خانم غلامی در انتهای برگردان آمده است. راستی عنوان پست از من است و لزوما نظر شاعره نیست.
خانه ی ما قوطی کبریت است
افتاده گوشه ی آشپزخانه ی بزرگی که دنیاست
و ما
چوب کبریت هایی
که سر هر چیز کوچک آتش می گیریم!
*
مامان همیشه روشن است
وقتی ما را می بوسد
*
بابا نیم سوخته است
از وقتی که بازنشسته شده
هی می نشیند
و به خاکسترش نگاه می کند
*
ما
گاهی روشن
و گاهی خاموشیم
Love you more when in broad-light
Our house is a matchbox
in the corner of this vast kitchen which is world
And us
Matchsticks!
fast lit by whatever trivial
Mama’s always luminous
When she kisses us.
Dad though, is half-burned
Since retired
He
Sits just
And stares to his soothed ash
*
We
sometimes lit
Sometimes not
When laughing lit we are
When not, off
بهانه ()