گلایه

ادبیات/شعر/ترجمه

سخنی درباره ضررورت ترجمه ادبیات فارسی
نویسنده : محسن کریمی راهجردی - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٦
 

سلام بر همه . من فکر می کنم ترجمه  نه تنها برگردان زایندگی شعور انسانی است بلکه خود عشق است.

تا این تاریخ بیش از بیست سال است که با علاقه به ترجمه بخصوص شعر فارسی به انگلیسی و اشعار انگلیسی به فارسی مشغول بوده ام. اینک خوشحالم که اعلام کنم تا چند روز دیگر برای نخستین بار ،ترجمه ی فارسی برگزیده ای از شعر معاصر کره جنوبی را ، با همت انتشارات سوره ی مهر ، تقدیم ادب دوستان ایران خواهیم کرد.  من هدف از انتشارآثاری مثل این را پاسخی اجمالی به ضرورت مفاهمه بین گویندگان زبانهای مختلف برای انتقال ایده هایی مشترک می دانم.

اگرچه پیش از این در ترویج بخصوص شعر فارسی از طریق ترجمه آن به انگلیسی پرداخته ام و باز هم ادامه خواهم داد اما آنچه که مسلم است این است که ادبیات ایران بخصوص در سه دهه گذشته پا به پای تحولات عمیق اجتماعی و فرهنگی روی داده در بطن جامعه دستخوش تغییر و رویش های بسیار بوده است. اما چرا اینگونه است که مضامین و قالب های مختلف ادبی در این میهن  که صد البته کم شمار هم نیستند  و حاصل عرق ریزی روحی شاعران و ادبایی هستند که نوآوری هایشان می تواند در سطح جهانی درخور توجه باشد در جامعه جهانی شنیده نمی شود؟

چرا و چگونه است که جامعه جهانی از شنیدن صدای فارسی زبانان محروم مانده است؟!  بر این باور هستم که معضلات و مشکلات عدیده ای در این راه وجود دارد. مشکلاتی مثل عدم تمرکز، بی برنامگی، آشفتگی و ضعف در ترجمه و ارائه این آثار به جامعه جهانی.

سوالم این است که در حالیکه آثار تولید شده در ادبیات اروپای شرقی و غربی، امریکا، امریکای شمالی، لاتین و جنوبی و حتی شرق دور سالهاست به سرعت به زبانهای مختلف ترجمه شده و در دسترس جهانیان قرار می گیرد و در حالیکه ادبیات عرب در همسایگی فرهنگی و جغرافیایی ما کم کم جایگاه جهانی خودش را در رنگین کمان ادبی گیتی پیدا می کند چرا ادبیات تولید شده به زبان فارسی در گستره جغرافیایی فارسی زبانان ناشناخته باقی مانده است. آیا این عدم  حضور در جامعه جهانی و بی اطلاعی آنان  به خاطر این است که افکار و ایده های متضمن ادبیات ما پهلو به پهلوی ادبیات دیگر اقوام و ملل نمی زند؟ من بر این باور هستم که این عارضه صرفا به این خاطر است که ما در ارائه ادبیات خودمان دچار آشفتگی، سردرگمی و بی برنامگی هستیم.

 این بی برنامگی اما نه تنها در رویکرد ارائه آثار فارسی به دیگر زبانها دیده می شود بلکه در این رهگذر و در گستره جغرافیایی میهن خودمان نیز با توجه به زیبایی کثرت اقوام ایرانی هم در حوزه ترجمه و هم از جهت شناسایی ادبیات تولید شده به زبانهای قومی رایج در مرزهای کشورمان بسیار مشهود است. براستی چرا؟ چرا شاعر، ادیب و زن و مرد فرهنگی فارسی زبان از غنای اندیشه کرد، بلوچ، عرب، گیلک و دیگر اقوام ایرانی کم خبر و بلکه بی خبر است؟!

 زبان فارسی با همه ظرفیت هایش در ارائه افکار ناب فرهنگی باستانی و تفکر پیشرو، نوین و انقلابی اسلامی  چرا جایی برای عرض اندام در جشنواره رنگارنگ ادبیات جهانی ندارد؟

چرا پس از گذر قریب جهار دهه از انقلاب اسلامی در ایران به مثابه یک تحول بنیادین در منطقه و جهان و پس از گذشت بیش از دو دهه از هشت سال دفاع مقدس جوانان غیور این سرزمین و آرمان های ناب آنها فکری برای ارائه آن همه شهامت و ایثار به جامعه جهانی نشده است؟

آیا بنظر نمی رسد که وقت آن رسیده تا سازمانهای دست اندرکار بخصوص حوزه هنری، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی و رایزنی های فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در دیگر کشورها نیز با همه تلاش مشکوری که در ارائه آثار بسیار مخدود ادبی و اکثرا  صرف سیاسی و ایدئولوژیک انجام داده اند در تحولی اساسی و با درک درست از این معضل درصدد چاره اندیشی و عمل انقلابی برآیند؟

آیا وقت آن نرسیده تا با برنامه ریزی دقیق و مستمر و اختصاص بودجه درخور مرکزی برای همگرایی و سیاستگذاری ترجمه ایجاد شود؟ وقتیکه می بینیم در کشور دوست، همسایه و برادرمان در جمهوری اسلامی افغانستان با اندکی برنامه ریزی کوتاه مدت برای برگردان آثار تعدادی ادبای افغانستان به دیگر زبانها و ارائه آنها در ساحت فرهنگی بین المللی آنچنان اقبالی از این آثار می شود که گویی صدایی تازه به دنیا آمده، آیا ما نباید به خود بیاییم و حرکتی بکنیم؟!

فکر می کنم ترجمه به مثابه پلی برای پیوند انسانها در گوشه گوشه جهان امری ضروری و برای رساندن پیام فرهنگی انقلاب حرکتی واجب و حیاتی است.

آیا می شود کاری کرد؟

 


 
comment بهانه ()
 
چند تکه
نویسنده : محسن کریمی راهجردی - ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩۳
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
comment بهانه ()
 
جوهر نارنجی
نویسنده : محسن کریمی راهجردی - ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۱
 

جوهر نارنجی

توفان در زد. تو نبودی. رفته بودی. رفته بودی و پاهای من رو هم با خودت برده بودی. من هر چی کردم نتونستم جم بخورم. توفان عصبانی شد. هی کوبید به در. با مشت. بعد لگد زد. یکی دوبار حتی سرشم کوبید به درگاهی.

 تو رفتی. وقتی می رفتی بهم گفتی قاتل. من گفتم من قهرمانم. باور نکردی که. پاهامو برداشتی و رفتی. من گفتم مال تو همه مال خودت. هرچی دارم. محلم ندادی. منم به توفان محل ندادم. یعنی اول داد زدم اما نشنید. گفتم:

توفان پری پاهامو برده !... باید بری دنبال پری پیداش کنی بیاد در رو باز کنه ...

 اونقدر اما سر و صدا می کرد که صدای من بهش نمی رسید.

بعد من گفتم کاش پری هم اون هوهوی توی سرش یه دقه وا می ذاشت اونوقت شاید می شنید حرفامو.

اونقدر توفان هی دق و دق کرد که خوابم برد. تو رفته بودی. من پا نداشتم. نه آبی واسم گذاشته بودی نه نونی.

... من تو باغ بودم. باغبون بودم. شیخ مهدی هم داشت مرکب نارنجی درست می کرد واسه خودنویسش. آب تره، پوست گردو. واسه سبز و قهوه ای و پوست انار واسه سرخ. سرخ سرخ. و نارنجی واسه جوهر خودنویسش. خودنویس شیخ مهدی فرنگی بود. خودنویسه چند جاش شکسته بود. اما هرجاشو یه جوری سرهم کرده بود. هیچوقت نگفت نارنجی خوش رنگ خودنویسش از چی بود. گاسم بومادرون. گاسم هویج و زرنیخ.

آبمیوه گیری نارنجیه یادته؟ همون که تا روشنش می کردم و یه هویج توش می نداختم شروع می کرد به راه رفتن؟ اونو بستم به پایه تخت. برقشم وصل کردم به زنگ ساعت کوچیکه. حالا سر هر صبحی ساعت چهار و نیم زنگ می زنه اما زنگ نمی زنه که. جاش تخت می لرزه. همه اش. اما من پا نمی شم. خوشم می آد. پتو رو می کشم رو سرم. یه کم اما که می لرزه پتو از روم سر می خوره.

پن شنبه بود. که شبش می شد شب جمعه. بعد شهریها اومدن. با ماشین های بزرگ زرد و سیاه و صدای بلند غر غر شون. عمه هنوز سالش نشده بود. عمه فاطمه یادته؟ یادته عمه چقدر لاغر بود؟

بعد شیخ مهدی جوهر نارنجیشو ریخت تو خودنویسش و صاف گذاشت روی ساعد ش. بعد یه شکل هایی نوشت. بعد کمون خالکوبی مراد خدا بیامرز رو داد دست من و گفت. بگیر برات! بیا بگیر. گفتم باشه. گرفتم. دستم نمی لرزید.

بعد شیخ منو وا داشت که سوزن کمونو بزنم رو خطای نارنجی روی ساعدش. هی که کمون می زدم همه رنگی تو هوا پخش می شد. قد رنگای رنگین کمون سر خستک وقتی اون بالا بارون می زنه. نه! بیشتر! گفتم آشیخ مهدی نیگا رنگارو. از کجان این رنگا؟

گفت تو کمون بزن. کمون که می زنی انگار خدا پنبه همه این همه مرده ها رو می زنه.

منم انگار یه قطب نما تو سرم هی مث فرفره می چرخید. هی می خواستم بس کنم بس که رنگ رنگ تو هوا بود. اما کمون بسش نبود.

با خودم گفتم "لا حول و لا قوه الا بالله ... هنوز اما به تشدید له نرسیده بودم که کمون واستاد.

چشام از رنگا که صاف شد. دیدم شیخ مهدی تحت الحنک شو داره می بنده دور سرش. رو ساعدش عکس خاکستون بود. قبر به قبر. رو هر قبری هم که نیگا می کردی اسم یکی روش بود. خاک قبر عمه هنوز خیس بود رو پوست دستش.

آبمیوه گیری رو کوک کردم. رفتم رو تخت. اشهدم و گفتم که بخوابم. اومدم بخونم که "سر گذاشتم بر زمین ..."

که تو اومدی. پاهامو آورده بودی.

گفتی بدی برات. من اشکم در اومد. دلم شیکست. گفتم باشه هر چی تو بگی. گفتی پاهاتو پس می دم بهت اما چشاتو می برم. گفتم من که از اول گفتم همه اش مال خودت. انگشت انداختی یکی یکی چشامو از کاسه درآوردی. هیچی خون نیومد. گفتم خون اومد؟ گفتی نه من دکترم. بلدم. تازه اگرشم خون بیاد همه چی باطل می شه.

بی بی نشسته بود هی حرص می خورد. هی زد به پاش. گفت نکن! پری جان نکن. جوون مردمو کور می کنی که چی؟ گفتی حقشه بی بی حقشه. همین کور شده بود که چشای عسل بانومو در آورد یادت نیست؟ هم عروسکمو کور کرد و هم چشای شیشه ای شو انداخت جلوی طوطیه که بخوره یادتونه؟

بی بی گفت لا اله الا الله!

گفتی بی بی شما یادت نیست. طفلک طوطیکم بس که تک زد به چشای شیشه ای عسله تکش شکست. از آخر هم بس که تکش شکسته بود مرد.

بی بی باز زد رو پاش. باز حرص خورد. تو چشام کف دستت بود. محل نذاشتی. من قند تو دلم آب می شد که چشام کف دستت بود. گفتی "بی بی ببین، همین الانم داره با همین چشای کور شدش حیزی می کنه"

من گفتم  ولش کن بی بی. دردم نمی آد که.  دروغ می گفتم. گفتم تازه من که راضیم. همه جا رم می بینم.

تو رفتی. کفت رو مشت کردی و رفتی. همه جا تاریک شد. چشمام درد گرفت. خیلی.

من گفتم بی بی من حالا پا دارم. پری پاهام و جا انداخت. نیس که دکتره. حالا پام خوب شده. گفتم حالا شما بیاین چشم من شید. دست منو بگیرین بریم حرم.

بی بی گفت من که پای راه رفتن ندارم ننه. من گفتم بیا بی بی قلم دوش من شید. بی بی رو گذاشتم رو شونم وگفتم بی بی شما این بالا بشینید به من بگید کدوم ور برم.

... بی بی گفت او...وه برات. از این بالا همه جا پیداست. گفت السلام علیک با غریب الغربا. بعد اشکاش ریخت رو شونه هام. گفتم کد.م طرف؟ گفت راست برو برات راست. صراط مستقیم برات... 

من راه افتادم. چند قدم که رفتم بی بی گفت واستا ننه. گفتم چرا؟ گفت شیخ مهدی واستاده جلوی خاکستون. با شهریها حرفش شده. گفت می خوان شخم بزنن خاکستونو قیر بپاشن که جاش جاده سبز شه. گفتم جاده خوبه بی بی. جاده که بیاد فاصله ها کم می شه. پری که می ره ...

... یهو نور زد و ریخت تو چشام. فهمیدم که مشتت باز شده. بعد یهو چشام رفتن ته آب. فهمیدم چشامو انداختی ته جوب. چشام نشستن به لای ته جوب. طاق آسمون رو به بالا. آب تمیز بود و روون. می دیدمت. همه جونت می لرزید. انگار پشیمون شده باشی و گریه ات بیاد. انگار که غصه بخوری. من غصه ام گرفت. چشام گریه کردن. آب خون شد. سرخ سرخ. دامنت سرخ خون شد. من گفتم پری ...

 من گفتم ... سر گذاشتم بر زمین. ای زمین نازنین. کس نیاد بالین من غیر از امیر المومنین.

بی بی زمزمه می کرد ...

در دروازه شیراز بسته. امیر المومنین پشتش نشسته. امیر المومنین یا شاه مردان. دل ناشاد ما را شاد گردان.

 

 


 
comment بهانه ()
 
اولیس: ترجمه کامل به فارسی
نویسنده : محسن کریمی راهجردی - ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ فروردین ۱۳٩٠
 

 

 

نام اولیس برای خواننده فارسی زبان ادبیات غرب زمین نام نا آشنایی نیست. اولیس همان اودیسه قهرمان قدیمی منظومه همر یار همرزم پاریس در جنگ تروا است که همر شرح بازگشت اواز تروا به خانه اش واقع در جزیره ایتاکا را در سفری ده ساله به زیبایی جاودانه ساخته است. ایتاکا سرزمینی که قلمرو حکمرانی اولیس به شمار می رود نه تنها خانه پادشاه  را در خود دارد بلکه خاندانش را نیز پناهگاه است. در ایتاکا پنلوپه زیبا رو همسر و تلماکوس تنها پسر او در همه سالهای جنگ و بازگشت اولیس به خانه اگر چه دست به گریبان ماجراهای خود بوده اند با اینهمه با تحمل رنج بسیار حاصل از دسیسه های بیشمار مشتاقانه بازگشت اولیس را انتطار کشیده اند.

ماجرای اولیس تجسم جان شیفته انسان است.  جانی که شیفته دانایی است. جانی که از ابتدای خلقت در پی کشف چگونگی کارکرد جهان پیرامون خود دست به خطر زده است. این خطر اما چیزی نبوده و نیست جز حرکت یا سفر. این سفراغلب و برای بسیاری نظیر پنلوپه زیبا روی تلماکوس جوان ویا اکثر ساکنان ایتاکا حائز سیر در آفاق زمینی و تجربه آبهوای سرد و گرم و مردمان سرزمینهای دیگرنبوده و نیست بلکه نوعی سیر درنفس خویش است سفری که در مواجهه با تلاطم دریای خروشان زندگی در کمال ایستایی ظاهری رخ می دهد همانطوریکه یک سیب روی یک میز بی هیچ حرکت ظاهری پخته شده و به سرانجام خویش می رسد. حرکت در چغرافیا یا همان سیر درآفاق اما تنها برای آنانی اتفاق می افتد که روش کسب آگاهی را در حرکت مداوم از افقی به افق دیگر یافته اند واز این منظر سکون برایشان با نیستی برابر است. همانگونه که برای اولیس تنیسون نیستی چیزی نیست جز همان خاموشی جاودان که آگاهی متقنی از ورای آن برای او متصور نیست.

می دانیم که تنیسون در شعر خویش که در قالب دراماتیک منولوگ سروده به ماجرای اولیس در منظومه همر نظر داشته. در حقیقت تنیسون اولیس را از روی آنچه که برای اودیسه در منظومه همر اتفاق افتاده نوشته است. در منظومه همر وقتی که اودیسه به ایتاکا باز می گردد سفر دیگری را در سر می پروراند سفری که هرگز در اودیسه همر انجام نمی شود و از آن شرحی نیز بر نمی رود. آنطور که از تسلسل ادبیات مغرب زمین تا پیش از اولیس تنیسون بر می آید رد این آخرین سفر را اما در کمدی الهی دانته در کتاب دوزخ یا اینفرنو می بینیم هر چند که با کمی تغییر. دانته  و تنیسون  هر دو بر اینند که اولیس هرگز به خانه به ایتاکا باز نمی گردد و همواره به سفر بر روی آبها ادامه می دهد  با این تفاوت که نگاه دانته و نگاه تنیسون به این سفر دائمی بسیار متفاوت است. آنجا که دانته سفر را اصولا امری غیر ضروری و کاری از روی ماجراجویی می انگارد و سیر درونی را پسندیده تر می داند  تنیسون اما سفر را لازمه نیل به آگاهی اش می پندارد. سفری که نه تنها با مرگ پایان نمی پذیرد بلکه رحلت از این جهان افقهایی نا دیده را به روی جان انسانی این مسافر همیشگی باز می کند. شاید جالب توجه باشد اگر خواننده جوینده فارسی زبان بخواهد تقابل این دو نگاه را به زندگی و فهم آن در تفاوت سفر و حضر سعدی و حافظ دنبال کند.

لرد آلفرد تنیسون متولد به سال 1809 و متوفی به سال 1892 منظومه اولیس را در رثای از دست دادن نا بهنگام  یار دوران جوانی اش آرتور هنری هالام به رشته تحریر درآورد. تنیسون و هالام دوبار با هم به دور اروپا سفر کردند.


اولیس

 

چه بی ثمر است چون من شهنشهی بیحاصل

پای افسرده اجاقی اینچنین در میان صخره هایی سترون

 با سالخورده همسری همباز

 استاده ام به تقریر ناهمگون تقدیربر ناسربراه مردمانی

 که می اندوزند و می خوابند و می خورند و هیچشان از من آگهی نیست.

 

 راحتیم نیست از رحیل : خواهم نوشید

 جام زندگانی را تا به درد: همه عمر را پیموده ام به شادمانیهایی بزرگ و

 به  رنجهائی سترگ همراه با آنانی که عزیزم داشته اند

وهم  یکه و تنها بر ساحل و هم بر آب

در میان سحاب تندرو آنگاه که ستارگان برج ثور

از عمق صورتهای افلاکی به رگبار تازیانه بر سطح پریده رنگ دریا می زدند:

بس که همواره با دلی عطشناک گردیده ام گرد جهان را

 دیگر جز از نامی از من نمانده

چشیده ام سرد و گرم آبهوای شهرها را

و دیده ام سرزمینهائی را

 با مردمانی برفتار و می شناسم داوران و حکمرانانی را بسیار

همه اما سرفرازترین و خویشتنم  لیک هرگز نی خوارترین.

و نوشیده ام  شادکامی نبرد را همراه همگنانم  

در دوردستها در زنگازنگ صفحات بادخیز  تروا

من پاره ای گشته ام از آنهمه  که دیده ام

با اینهمه زندگی طاقدیسی است که از درون آن

آن نادیده جهانی می درخشد که کرانه اش تا جاودان

تا که در حرکتم ناپیدا می شود.

چه بی مفهوم است :درنگ/ بپایان رسیدن

بی هیچ درخششی زنگار بستن و نیفروختن درکارراز!

زندگی گویی دم بود وبازدمی ! انباشتن عمر بر عمر

 چه کوتاه بود و از آنهمه نفس برای من دیگر

ناچیزی مانده: با اینهمه هر ساعت غنیمتی است

تا به آن خاموشی جاودان یا بهتر از آن

آوردگاه جهانی است تازه و چه نفرت آور بود

آن سه خورشیدگردی که به  انبار و احتکار خویش گذراندم

و این روح خاکستری چه هوسبازانه در طلب است تا

بدنبال حکمت مانند یک اختر فروشونده تا

ورای دورترین مرزهای فهم آدمی فرو رود.

 

این پسر من است. تلماکوس خود من

آنکه برایش چوبدست شاهی و جزیره را باقی می گذارم

دردانه ام  خردمندانه به انجام خواهد رساند

این مهم را تا با ندبیری آهسته نرم کند

این نابفرهنگ مردم را و با تدریچ و با نرمی

به راهشان آرد و به زایندگی و نیکی رهنمونشان باشد

هیچ سرزنشی بر او روا نیست  استاده در مرکز حبابی

از روزمرگی.  فروتنی پیشه کرده تا بر نشود به غرفه های لغزش و

تا بپردازد به پرستش خداوندوندگاران خاندانم

آنهنگامی که دیارم را ترک گفته باشم . اوسر به کار خود دارد و من به کار خویشم.

 

بر ساحل بندر آرمیده کشتی باد پیچانیده در بادبانهایش

آسمان نیمه تاریک است و دریا گسترده. ناویانم این

زجردیده روانهای مشقت کشیده هم رایم

 همواره  سرخوش درمعرص تندر و هرم خورشید بوده اند

و با قلبهائی آزاد و پیشانیهائی گشاده  جنگیده اند. سالخوردگانیم من و تو

پیرانه سری هم اما رنج و غرور خود را دارد

مرگ به همه ما نزدیک شده: اما قبل از مرگ

کاری سترگ مانده تا به انجام رسد

اما نه به دست مردان ناشایستی که با خدا در جدالند

فانوسها چشمک زدن را دربلندای صخره ها آغاز می کنند

روز بلند آب می رود ماه بطی بر آسمان بر می شود: دریا

با نواهای بسیار بر خود می پیچد و ناله می کند. بیائید دوستان من

برای جستجوی جهانی نو دیر نیست.

بجنبید پشت بر پشت هم بدهید و بر آبراهه پارو زنید که می خواهم

تا ورای غروب و تا ورای همه اختران مغربی برانم

تا هنگامی که بمیرم

شاید که خلیچی ما را در خود فرو کشد

شاید که جزایر خوشبختی را فتح

وآشنا آشیل کبیرمان را ملاقات کنیم

 

اگر چه بسیار از دست داده ایم هنوزاما بسیار در راه است

اگر چه دیگر نیرومندانی نیستیم که روزگارانی دور

زمین و آسمان را می جنبانیدیم اما هنوزهمانیم که بودیم

تنی واحد با قلبهایی پهلوانوار

خسته از جفای سرنوشت و گذر زمان با اراده ای خلل ناپذیر

تا بکوشیم تا بجوئیم تا بیابیم و تا تن تیاسائیم

آلفرد لرد تنیسون (1892-1809)

  

 

 

 

Ulysses

 

It little profits that an idle king,
By this still hearth, among these barren crags,
Match'd with an aged wife, I mete and dole
Unequal laws unto a savage race,
That hoard, and sleep, and feed, and know not me.

I cannot rest from travel: I will drink
Life to the lees: all times I have enjoyed
Greatly, have suffered greatly, both with those
That loved me, and alone; on shore, and when
Through scudding drifts the rainy Hyades
Vexed the dim sea: I am become a name;
For always roaming with a hungry heart
Much have I seen and known; cities of men
And manners, climates, councils, governments,
Myself not least, but honoured of them all;
And drunk delight of battle with my peers;
Far on the ringing plains of windy Troy.
I am a part of all that I have met;
Yet all experience is an arch wherethrough
Gleams that untravelled world, whose margin fades
For ever and for ever when I move.
How dull it is to pause, to make an end,
To rust unburnished, not to shine in use!
As though to breathe were life. Life piled on life
Were all too little, and of one to me
Little remains: but every hour is saved
From that eternal silence, something more,
A bringer of new things; and vile it were
For some three suns to store and hoard myself,
And this grey spirit yearning in desire
To follow knowledge like a sinking star,
Beyond the utmost bound of human thought.

This is my son, mine own Telemachus,
To whom I leave the sceptre and the isle —
Well-loved of me, discerning to fulfil
This labour, by slow prudence to make mild
A rugged people, and through soft degrees
Subdue them to the useful and the good.
Most blameless is he, centred in the sphere
Of common duties, decent not to fail
In offices of tenderness, and pay
Meet adoration to my household gods,
When I am gone. He works his work, I mine.

There lies the port; the vessel puffs her sail:
There gloom the dark broad seas. My mariners,
Souls that have toil'd, and wrought, and thought with me —
That ever with a frolic welcome took
The thunder and the sunshine, and opposed
Free hearts, free foreheads — you and I are old;
Old age hath yet his honour and his toil;
Death closes all: but something ere the end,
Some work of noble note, may yet be done,
Not unbecoming men that strove with Gods.
The lights begin to twinkle from the rocks:
The long day wanes: the slow moon climbs: the deep
Moans round with many voices. Come, my friends,
'Tis not too late to seek a newer world.
Push off, and sitting well in order smite
The sounding furrows; for my purpose holds
To sail beyond the sunset, and the baths
Of all the western stars, until I die.
It may be that the gulfs will wash us down:
It may be we shall touch the Happy Isles,
And see the great Achilles, whom we knew

Tho' much is taken, much abides; and though
We are not now that strength which in old days
Moved earth and heaven; that which we are, we are;
One equal temper of heroic hearts,
Made weak by time and fate, but strong in will
To strive, to seek, to find, and not to yield.

 


 
comment بهانه ()
 
سیگارت
نویسنده : محسن کریمی راهجردی - ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٩
 

 

دلتنگ توام

و تو

خوابی به ناز

عطر تنت را دوست دارم

روکشت را به نرمی با دو انگشت

آرام

محتاط

با شوق

کنار میزنم

قامتت پیدا میشود

سر تا به پایت را

نگاه می کنم

حریص

چیزی در دلم

چیزی در فکرم

می جنبد به خواهش

به شهوتی مرگ بار

می ریزد از گناه

رعشه بر جانم

انگشتهایم را رو ی سطح سپید تنت

می کشم به ستایش

لبت را

 پنبه ای و سپید

 بین لبهایم می گیرم

به آتش می کشانمت

شعله ور می شوی

فریاد می کشی

قامتت آب میرود

دود می کنی

و من

با ولع

 با فشار

 یک نفس

 مستمر

 می مکم لبت

گر میگیری

 و شیره جانت

 زهر را

 به کامم می ریزی

و من از این جنایت

کیفور می شوم.

 

 


 
comment بهانه ()
 
رایت اخترنشان
نویسنده : محسن کریمی راهجردی - ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ تیر ۱۳۸٩
 

سلام

برای این پست "سرود ملی امریکا" به نام اصلی "Star Spangled Banner"  را برایتان ترجمه کرده ام. 

 

رایت اخترنشان

با من بگو آیا پیداست دراولین سپیده فلق

آنچه با افتخار بدرود گفتیمش در واپسین طلیعه شفق

میبینی آن گشن رگه های رخشان و اختران تابناکش را

که در پیکار هول آور مردانه برفراز جانپناهمان دراهتزاز بود؟

و شب همه صفیرسرخ گلوله و نورافشان انفجار

گواهی میداد که بیرقمان پابرجا بود در آسمان

بگو آیا آن رایت اخترنشان هنوزهست در هیجان

بر فراز میهن آزادگان و خانه دلیران؟

 

برساحل به تیرگی پیداست از درون ژرفامه 

کانجا سپاه خصم دون در سکون هراسناکی آسوده

 چیست آنچه بهنگام در هر نسیم

نیم پیدا نیم پنهان بر فراز تل مخروبه

کنون نخست پرتو فجر را برتابیده؟

چه با شکوه بازتابیده و میدرخشد بر دریا

آن رایت اختر نشان که جاودان باشد در هیجان

بر فراز میهن آزادگان و خانه دلیران

 

 

 

 

Star Spangled Banner

Oh, say, can you see, by the dawn's early light,
What so proudly we hail'd at the twilight's last gleaming?
Whose broad stripes and bright stars, thro' the perilous fight,
O'er the ramparts we watch'd, were so gallantly streaming?
And the rockets' red glare, the bombs bursting in air,
Gave proof thro' the night that our flag was still there.
O say, does that star-spangled banner yet wave
O'er the land of the free and the home of the brave?

On the shore dimly seen thro' the mists of the deep,
Where the foe's haughty host in dread silence reposes,
What is that which the breeze, o'er the towering steep,
As it fitfully blows, half conceals, half discloses?

Now it catches the gleam of the morning's first beam,
In full glory reflected, now shines on the stream:
'T is the star-spangled banner: O, long may it wave
O'er the land of the free and the home of the brave!

 

 

 


 
comment بهانه ()
 
خوان هشتم
نویسنده : محسن کریمی راهجردی - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

سلام

برای این پست منظومه "خوان هشتم" سروده همدم شبهای تنهائیم "مهدی اخوان ثالث" را به فارسی و به انگلیسی می خوانید:

 یادم آمد , هان ,
داشتم می گفتم , آن شب نیز
سورت سرمای دی بیدادها می کرد .
و چه سرمایی , چه سرمایی !
باد برف و سوز و وحشتناک
لیک , خوش بختانه آخر , سرپناهی یافتم جایی
گر چه بیرون تیره بود و سرد , هم چون ترس,
قهوه خانه گرم و روشن بود , هم چون شرم ...
همگنان را خون گرمی بود .
قهوه خانه گرم و روشن , مرد نقال آتشین پیغام
راستی کانون گرمی بود .
مرد نقال -آن صدایش گرم , نایش گرم ,
آن سکوتش ساکت و گیرا
و دمش , چونان حدیث آشنایش گرم-
راه می رفت و سخن می گفت .
چوب دستی منتشا مانند در دستش ,
مست شور و گرم گفتن بود
صحنه ی میدانک خود را
تند و گاه آرام می پیمود .
همگنان خاموش ,
گرد بر گردش , به کردار صدف بر گرد مروارید ,
پای تاسر گوش
-"
هفت خوان را زاد سرومرد ,
یا به قولی "ماخ سالار " آن گرامی مرد
آن هریوه ی خوب و پاک آیین - روایت کرد ;
خوان هشتم را
من روایت می کنم اکنون ,....
من که نامم ماث "
هم چنان می رفت و می آمد.
هم چنان می گفت و می گفت و قدم می زد
"
قصه است این , قصه , آری قصه ی درد است
شعر نیست .
این عیار مهر و کین مرد و نامرد است
بی عیار و شعر محض خوب و خالی نیست
هیچ -هم چون پوچ - عالی نیست
این گلیم تیره بختی هاست
خیس خون داغ سهراب و سیاوش ها,
روکش تابوت تختی هاست ..."
اندکی استاد و خامش ماند
پس هماوای خروش خشم,
با صدایی مرتعش , لحنی رجز مانند و دردآلود ,
خواند : آه ,
دیگر اکنون آن , عماد تکیه و امید ایرانشهر ,
شیر مرد عرصه ی ناوردهای هول ,
پور زال زر , جهان پهلو ,
آن خداوند و سوار رخش بی مانند ,
آن که هرگز -چون کلید گنج مروارید -
گم نمی شد از لبش لبخند ,
خواه روز صلح و بسته مهر را پیمان ,
خواه روز جنگ و خورده بهر کین سوگند
آری اکنون شیر ایران شهر
تهمتن گرد سجستانی
کوه کوهان , مرد مردستان
رستم دستان ,
در تگ تاریک ژرف چاه پهناور ,
کشته هر سو بر کف و دیواره هایش نیزه و خنجر ,
چاه غدر ناجوان مردان
چاه پستان ,چاه بی دردان ,
چاه چونان ژرفی و پهنایش , بی شرمیش ناباور
و غم انگیز و شگفت آور ,
آری اکنون تهمتن با رخش غیرت مند ,
در بن این چاه آبش زهر شمشیر و سنان, گم بود
پهلوان هفت خوان , اکنون
طعمه ی دام و دهان خوان هشتم بود
و می اندیشید
که نبایستی بگوید , هیچ
بس که بی شرمانه و پست است این تزویر .
چشم را باید ببندد, تا نبینید , هیچ ...
بعد چندی که گشودش چشم
رخش خود را دید
بس که خونش رفته بود از تن ,
بس که زهر زخم ها کاریش
گویی از تن حس و هوشش رفته بود و داشت می خوابید .
او از تن خود - بس بتر از رخش -
بی خبر بود و نبودش اعتنا با خویش .
رخش را می دید و می پایید .
رخش , آن طاق عزیز , آن تای بی همتا
رخش رخشنده
با هزاران یادهای روشن و زنده ...
گفت در دل : " رخش ! طفلک رخش !
آه ! "
این نخستین بار شاید بود
کان کلید گنج مروارید او گم شد .
ناگهان انگار
بر لب آن چاه
سایه ای را دید
او شغاد , آن نابرادر بود
که درون چه نگه می کرد و می خندید
و صدای شوم و نامردانه اش در چاهسار گوش می پیچید ...
باز چشم او به رخش افتاد -اما ... وای !
دید ,رخش زیبا , رخش غیرت مند
رخش بی مانند ,
با هزارش یادبود خوب , خوابیده است
آن چنان که راستی گویی
آن هزاران یاد بود خوب را در خواب می دیده است ....
بعد از آن تا مدتی , تا دیر ,
یال و رویش را
هی نوازش کرد ,هی بویید , هی بوسید ,
رو به یال و چشم او مالید ...
مرد نقال از صدایش ضجه می بارید
و نگاهش مثل خنجر بود :
"
و نشست آرام , یال رخش در دستش ,
باز با آن آخرین اندیشه ها سر گرم
جنگ بود این یا شکار ؟ آیا
میزبانی بود یا تزویر ؟
قصه می گوید که بی شک می توانست او اگر می خواست
که شغاد نابرادر را بدوزد - هم چنان که دوخت -
با کمان و تیر
بر درختی که به زیرش ایستاده بود ,
و بر آن بر تکیه داده بود
و درون چه نگه می کرد
قصه می گوید
این برایش سخت آسان بود و ساده بود
هم چنان که می توانست او , اگر می خواست ,
کان کمند شصت خم خویش بگشاید
و بیندازد به بالا , بر درختی , گیره ای , سنگی
و فراز آید
ور بپرسی راست , گویم راست
قصه بی شک راست می گوید .
می توانست او , اگر می خواست .
لیک                  ..."

 

 

Aha, I remember…

I was telling, that night too

Brutal was November’s keen cold

and what a cold what a cold!

Snowy wind, cold and dreadful

But, fortunately at the end, I found a shelter somewhere

Although out was dark and cold, like fear

The teahouse was warm and bright, like shame…

Friendly were fellows.

Teahouse warm and bright, the bard man had a hot story

Indeed it was a warm gathering.

The bard man, his voice warm, his vocals warm,

His pauses silent and attractive

And his breath lively- like his familiar narration-

walked and talked

A piece of wood like a baton in his hand

full of excitement and warm by telling his story

moved in his small arena

Fast and at times slow 

Fellows silent

Circled around him, as the shell around a pearl

head to toe ear

He narrated “The Seven Ordeals” that tall free-born man

Or as they say “MAKh master” the respected man

The good and clean-belief man of Herat

The eighth ordeal though,

I narrate it now…

I who my name is MAS”

He would come and go

Teling the story strolling

“this is a story, a story, yes a pain story

It is not a poem.

This is the criterion of love and hate of a man and a coward

Although it is not free of elements of a good poem

Nothing-like vanity- is not superior

This is the carpet of dark destinies

Wet by warm blood of those alike Sohrab and so many Siavoush

This-carpet- is the cover to the coffin of so many Takhti”…

Paused standing and remained silent for a while

Then harmonious with the roar of wrath,

With a vibrating voice, in a painful and boasting rhythm

Said: AAh,

And now that pillar of support, hope of Iran

The lion man of so many dreadful unequal battles 

Son of golden Zall the world champion

Owner and rider of unique Rakhsh

The one who smile-as if key to a pearl treasure box-

would never hid off his lips,

on peace days of merciful promises

or on war days of oath for revenge

Yes, the lion of Iran, now

Tahamtan the Sajestanic champion

Mountain of all mountains

Man of the men’s land

Rostam son of Dastan

In the depth of a dark vast dig

Daggers and spears set across every direction of its bottom and walls

Well of treacherous cowards

Well of low, well of senseless

An unbelievable shameless act as depth and vast of the dig,

And sorrowful and storming

Yes, Tahmtan now with zealous Rakhsh

Was lost in depth of this well, its water the poison of swords and spear heads

Paladin of “The Seven Ordeals” now

prey to the mouth and trap of the eighth ordeal

was pondering that

he should say none

Because so shameless and low is this trick

He must close his eyes, behold none

After a while, when he opened his eyes

Saw his Rakhsh

bled so much

Poison impelling to his wounds

As if he has lost his senses and was sleeping.

Rostam, ignorant to his body- much worse than Rakhsh’s

paid no attention to his wounds.

He was watching and looking after Rakhsh.

Rakhsh that dear unique one, that peerless one

Radiant Rakhsh

Along with thousands of bright alive memories…

He said to himself: “Rakhsh! darling Rakhsh!

AAh!

This must have been the first time

that his key to the pearl box was lost.

Suddenly as if

On the rim of the well

He saw a shadow

It was Shoghad, the stepbrother

Who was looking down into well laughing

his morbid and coward laughter echoed in ear well…

Again he looked at Rakhsh- but … Uh!

beautiful Rakhsh, dignified Rakhsh, Rakhsh the unique

is sleep along with thousands of good memories

As if

thousands of good memories have been not but a dream…

After that for some time, to the last,

caressed his mane, his face,

kissed, and smelled, smelled and kissed and kissed

And rubbed his face to Rakhsh’s mane and eyes

Mournful sounds raining off the bard man’s voice

And his look was like a dagger:

slowly sat down,

Rakhsh’s mane in his hand

Again, occupied by the last thoughts

Was this a war or a hunt? Whether

receive or deceive?

The story says that no doubt he could, if he wanted to

To sew Shoghad, the stepbrother-though he did

With bow and arrows

to the tree he was standing by

Leaning on it

Looking into well

The story says

This was so easy and simple for him

Though he could do that if he wanted to

To unroll that 60 chained lasso of his

And throw it up to a tree, a hanger, or some rock

And come up

truly if you ask me, I tell you true

No doubt the story is telling the truth

He could if he wanted to

But…


 
comment بهانه ()
 
مردن روی ماه
نویسنده : محسن کریمی راهجردی - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ فروردین ۱۳۸٩
 

سلام و عید شما مبارک!

برای این پست کاری از خانم فاطمه اختصاری را برایتان ترجمه کرده ام. خانم اختصاری قریحه روانی دارند. کارهای بیشتر ایشان را می توانید اینجا بخوانید: http://www.havakesh3.persianblog.ir/

 

 

 

 

 

داریم میریم ماه

من و عروسکم و دوستم

دوستم می ترسه گُم بشه

برای همین دست منو محکم می گیره

آخه دوستم اصلا دیده نمیشه!

پلاستیکای فریزر رو روی سرمون می کشیم

تا بتونیم اونجا نفس بکشیم

عینک های دودیمون رو هم زدیم

اونجا حتما خیلی روشنه

مثل وقتی که به مهتابی خیره میشی

مامان با عصبانیت من رو از روی بالشتا میذاره پایین و

پلاستیک رو از روی سرم میکشه بیرون

می خواد من خفه بشم

من روی ماه می میرم

ولی عروسکم و دوستم

هنوز زنده ان!

 

We are going to Moon

My friend, my doll and I

My friend is scared of getting lost

So he holds my hand, firmly

You know, he can’t be seen at all!

We cover our heads with plastic bags,

Able to breathe there

Also, put our sunglasses on

There must be too bright

Just like when you stare at florescent

Mama angrily throws me down off pillows

Takes the plastic bag off my head

She wants me to choke

I die on Moon

But my doll and my friend

Are still alive!

 

 

 

 


 
comment بهانه ()
 
برگرد
نویسنده : محسن کریمی راهجردی - ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸
 

سلام!

خانم فریبا یوسفی مدتها است که مرا همچون بسیاری دیگر خواننده دائم بلاگ خود کرده است: http://www.haalaato.persianblog.ir

اینجا اول پست آخر ایشان را و پس از آن ترجمه اش را به انگلیسی می خوانیم.

مرگ را فراموش کرده‌ام

این است که از تو دور شده‌ام

تو دست‌هایت را در گیسوان من فرو می‌بردی

و روحم را دو تکّه می‌کردی

من با تو بر زمین، بر آسمان، بر آسمان بر آسمان بودم

با تو قلبم را نمی‌فهمیدم

ــ‌این که اکنون تپش‌هایش مرا به یاد خودم می‌آورد ــ

من فراموش کردم

پراکنده شدم

پس، از تو دور شدم

با باد سپری کردم

به خواب سپرده شدم

روحم خراشید

خراشید

خراشید

و از دیواره‌های مرگ فروافتادم

حلقۀ اتصالم برید

از خودم دور شدم

مداد را فراموش کردم

کلمه را از یاد بردم

حیران به انتطار تو ماندم

حیران به انتطار تو گشتم

بریدم

جهانم دو تکّه شد

فراموش کردم؛

خطم را

خانه ام را

دست‌هایم را

به آشفتگی باد سلام گفتم

و از هرچه روزی قلبم را می‌لرزاند فاصله گرفتم

تو مرا از من کندی

برگ تو بودم

تو بودم

درختم بودی

کتابم بودی

ورق‌های پراکنده‌ای شدم

در موج‌سواری بی‌برگشت حیرت

تو مرا از من کندی

من خودم را گم کردم

راهم دور شد

خسته شدم

فراموش کردم

شانه‌هایم درد گرفت

و صبر را از یاد بردم

اشک ترکم کرد

اشک رهایم نکرد

باد صورتم را برد

باد سایه ام را

باد ساقه ام را

باد خاکم را

ریشه ام را

راه را گم کردم در پیچ چندم جاده

پیچ چندم.

به من نگاه کن

مال تو ام

بودم

صورتم خیس است

مدادم کوچک شده است

و کاغذم سیاه

کم آورده‌ام و

هنوز همانی که بودی

آشفته‌ام

در هزار سر، که تو را گم کرده‌اند*

ثانیه‌ها برگشت نمی‌خورند

برگرد روی صورتم

چشمانم را به تو پس می‌دهم

چیزی به من برنمی‌گردد

اشک تمام حرف دلی‌ست

که به آب و آتش زده است

و این تجربه‌ای تکراری‌ست

که ...  ...   . .... . . .    . ...  .. .....

که روی کاغذ خیس نمی‌شود چیزی نوشت

 

 

 

I have forsaken Death

That is why I am distanced from you

You would comb your hands in my hair

And split my soul in two

With you I, was over earth, over sky, over sky over sky

With you I could not realize my heart

-this very one that bating reminds me of I -

I forgot

I dispersed

Then, got far from you

 I passed time with wind

I was passed to sleep

My soul got scratched

Scratched

Scratched

And I fell from the brinks of Death

My connecting ring cut

I got far from myself

I forgot the pencil

I forgot the lexicon

Wondering, waited for you

Waited for you, wondering around

I got exhausted

My universe ripped in two

I forgot;

My handwriting

My home

My hands

I saluted the agitation of wind

And got away from whatever someday would shiver my heart

You separated me from I

I was your leaf

I was you

You were my tree

Were my book

I became ripped pages

In a no-return wave surfing of amazement

You separated me from I

I lost myself

My way far

I got tired

I forgot

My shoulders in pain

And I forgot the patience

Tears deserted me

Tears did not leave me

Wind took my face

 My shadow

My stem

My earth

My roots

I lost my direction in some turn of the road

Some turn.

Look at me

I am yours

I was

My f ace wet

My pencil short

And my paper black

I’m short and

Yet you’re the same one

I am disturbed

In thousand heads that have lost you

Seconds would not return

Come back to my face

My eyes, I’ll give them back to you

Nothing would return to me

Tear is all one heart’s say

That is passing through fire and water

And this is a repeated experience

That …       .  ….  . . .    . …   ..  ……

On a wet paper nothing can be written

 

BY Fariba Yousefi

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
comment بهانه ()
 
خیابان
نویسنده : محسن کریمی راهجردی - ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸
 

سلام!

پست جدید کار دیگری از خانم شبنم گودرزی از وبلاگ چوپان http://cupan.blogfa.com     است. خیابان البته نام پست من است و نه نام شعر.

 

زندگی شاید طفلی است که از مدرسه برمیگردد....

 

تو بوی برف می دهی

من بوی الوار سوخته را

به این نشان،

 ما در یک خیابان بوده ایم اما

دردرا یکسان تجربه نکرده ایم

از آسمانی که میبارید

برای من دردگیجی از دود مانده بود

برای تو درد سرما

کسی نمیداند

ما کجای این خیابان ایستاده ایم

کسی نمیداند

ماشبیه به هم بودیم آیا...؟

 

برای بار بعد اما

مهمانت میکنم کنار آتشم بنشینی

 

Life might be a child who returns from school (Forough Farokhzad)

 

You smell like snow

I like burned logs

by this sign

we have been in the same street, yet

have not experienced the pain same.

Off the raining sky

a dull pain of smoke, my share;

yours suffering the cold

None knows

where in this street we were standing

none knows

If we looked like each other...?

Next time though;

I'll invite you to sit by my fire.






 



 
comment بهانه ()