گلایه

ادبیات/شعر/ترجمه

تو رفته ای
نویسنده : محسن کریمی راهجردی - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳۸٥
 

من نه گفتم بیا نه گفتم برو

اما آمدی...

 و من چقدر گلباران شدم از هر گامی که بر میداشتی.

و چه گلرقصانی بود در همهمه همه برگهای همین کهنه درخت کوچه پائیزی ما

یادت هست؟

نه یادت نیست!

نمی رفتی اگر یادت بود.

من نگفتم بیا نگفتم برو

من اما روزی هزار هزار بار میگویم

برگرد!


 
comment بهانه ()
 
عبرتی برای آنانکه زنده اند
نویسنده : محسن کریمی راهجردی - ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٥
 

الان یک ساعت و چهل و سه دقیقه از صبح روز سه شنبه شانزدهم ژانویه ۲۰۰۷ گذشته داشتم طبق معمول این سالها آخرین اخبار قبل از رفتن به تخت را می خواندم تا اگر در خواب از دنیا رفتم بی خبر نرفته باشم....

اینهم از ایهام امشب و مگر نه اینکه یکی از مشخصات کلام شاعرانه ایهام داشتن آن است؟

خبر خیلی خلاصه بر روی سایت رادیو ان-پی-آر آمده بود:

سر برزان تکریتی برادر ناتنی صدام چند لحظه بعد از آویزان شدن از دار مکافات خود به خود از تنش جدا شد.

ویدیوئی که مراسم را نشان میداد تمام ماجرا را ثبت کرده : برزان و بندر در لباس زندان به پای چوبه آورده میشوند بندر در آخرین فرصت تشهد میگوید بر سر هر دو کیسه ای سیاه کشیده میشود در یک لحظه هر دو بدن آویزان میگردند و در میان بهت حاظرین طناب دار برزان بهم سفت میشود نعش بر زمین و سر در چند گام آنطرفتر به کناری می افتد.

به همین روشنی که هر روز آفتاب میدمد عدالت در جهان جاری می گردد.

فاعتبروا یا اولی الابصار...

مگرخدا خودش به من و همه گنهکاران رحم کند.


 
comment بهانه ()
 
سياتل سياتل
نویسنده : محسن کریمی راهجردی - ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ دی ۱۳۸٥
 

سلام

امروز رسیدم به سیاتل.

بعد از دو روز رانندگی و دو شب موندن پشت راه بندان و برف و بوران.

اومدم توی شهر هی گشتم و هی با خود خودم میگفتم آخه من چطور تونستم اینهمه مدت از این شهر دور باشم؟!

به هر حال این دوری و تبعید خودساخته هم اثر نکرد...

تو کجایی که هرچه بیشتر میجویمت محو و گنگ و ناپیداتر میشی؟!

بس نیست اینهمه نبودن و نبودن؟

من که دلم برایت خیلی ساده  خیلی خیلی مثل قدیمها تنگ شده...

خیلی خیلی خیلی زیاد

 اینقدر


 
comment بهانه ()
 
بازگشت و شروع يک سفر
نویسنده : محسن کریمی راهجردی - ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٥
 

امروز مشغول جمع و جور کردن هستم. نه اینکه فکر کنی همینجور که معمولا رفت و روب می کنم نه!؟

دارم می رم یا بهتر گفته باشم دارم بر می گردم. برمی گردم به سیاتل. اگه می پرسی از کجا بهت می گم که الان یه هفت ماهی هست که در اورنج کانتی هستم در جنوب کالیفرنیا.

فردا پس فردا بار و بندیلم رو میبندم و باز میزنم به جاده ...جاده جاده باز هم جاده...

اینبار دفعه چندمه که این هزارو چهارصد مایل رو میرم؟

این جاده رو هم مثل همه جاده های دیگه دنیا دوست دارم اینبار حوصله جاده کناره رو ندارم ساحل اقیانوس آرام خیلی قشنگه اما خوب بزرگراه شماره پنج هم قشنگیهای خودش رو داره همچین که که از اینجا به سمت شمال برانید طبیعت کلی عوض میشه اونقدر که دلت میخواد بزنی کنار و محو خلقت با شکوه پروردگار بی بدیل بشی.

مادرم خدا بیامرز میگفت هر جا بری آسمون همین رنگه کاش می بود و با من همسفرتا میدید 

که آسمون شاید همون رنگ باشه اما زمین نه... زمین رنگ به رنگه! خیلی! خیلی خیلی زیاد.


 
comment بهانه ()
 
يادداشت
نویسنده : محسن کریمی راهجردی - ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٥
 

سلام

من بعد از مدتها یادم افتاد که روزی ( سه شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۱ ) اینجا یک صفحه ساخته ام.

خوب گاهی اتفاق می افتد که آدم جائی نشانی از خود باقی میگذارد گاهی جوری میشود که خودت هم یادت میرود اما چیزی از خود به جا گذاشته ای...

مثل یادداشتهائی که من سالها پیش تو بگو ۱۳۵۳ یک روز اردیبهشتی روی آجرهای قرمز خانه پدری در خیابان مداین در محله کمپلو اهواز به خط ریز نوشته ام و میدانم که اگر هنوز خشتی از آن خانه باقی باشد...

... آن یادداشتها به همان خط کودکانه راوی لحظه ای از پندار کودکانه مرا واگویه می کنند اگر روزی در افق دید رهگذری قرار بگیرند همانطور که روزی سطح سرخ و صاف و تمیز آن آجرهای قرمز زیر پنجره و مشرف به پیاده رو و همجوار بادیوار زرد همسایه دیوار به دیوار هم تراز دید من وسوسه نوشتن را به جانم ریخت و دستهای کودکیم را به سنگینی سبک یک مداد پرچمی بالا برد یعنی وسوسه ای سرخ در جانی سپید و کودکانه دستهائی سبز و  کوچک را تا عروج آبی یک  دیدگاه  بالا برد ...

غرض اینکه همینطور که گذارت به اینجا افتاده شاید اگر اهواز باشی شاید سری به پلاک۳۳ خیابان مداین در کمپلو زدی ...



 
comment بهانه ()