گلایه

ادبیات/شعر/ترجمه

تو مثل من هستی
نویسنده : محسن کریمی راهجردی - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ بهمن ۱۳۸٥
 

تو مثل من هستی مثل من

دیشب رسیدم به لس آنجلس. دیشب شب والنتاین بود در امریکا و من بعد از اینکه از ال- ای-ایکس یا همون فرودگاه اصلی لس آنجلس بیرون آمدم ماشینی کرایه کردم و زدم به خیابون قبل از اینکه به مهمانسرا برسم گشتی در شهر زدم خبر بخصوصی نبود بارها همه طبق معمول پر بود از بیخودی و تنهائی...

اینهمه آدم چکار میکنن هر شب هر شب تو این بارها؟

یه نگاه به خودت بکن فقط یک نگاه

بعد میبینی که

تو مثل من هستی مثل من

من اما

من مثل کی ام؟

مثل تو؟


 
comment بهانه ()
 
تنها
نویسنده : محسن کریمی راهجردی - ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٥
 

من اینجا نشسته ام

تنها

 نه اینکه کسی این دور و بر نیست

تنها

یعنی بی قرارم

و

 دلم گرفته

تنها

...

یعنی تو نیستی


 
comment بهانه ()
 
واشینگتن دی سی
نویسنده : محسن کریمی راهجردی - ساعت ۳:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٥
 

سلام

با عرض معذرت از اینکه سرم چند وقتی شلوغ بود.

خیلی شلوغ!

سیزده روز پیش رفتم به واشینگتن دی سی پایتخت ایالات متحده آمریکا و شما را به خاطر خدا از من نخواهید که عکس بگذارم اینجا چون هم خیلی تنبلم و  هم آخر مگر نه اینکه کوزه گر از کوزه شکسته آب باید بدهد به دیگران یا یک همجین جیزهائی...

اما قول میدهم در آخر این یادداشت لینک جایهائی را که رفتم اینجا بگذارم تا شما هم هر جه من دیدم ببینید هر جند در عالم مجاز !! هر جه باشد ما همه لعبته گانیم مگر نه؟!!

به هر حال برای همه آنهائی که شاید ندانید میگویم که یک دو سالی است که کار و زندگی معمول را واگذاشته ام و به عشق خبرنگاری مجنون وار سرزمینهای مختلف را میگردم.

-این ترکیب خبر و نگاشتن هم معجون لطیفی است شاید یک وقتی به اش بپردازم.-

خلاصه شنبه بیست و هفتم  ژانویه غوغائی بود مقابل ساختمان کنگره امریکا در مرکز دی سی.

حدود نیم میلیون نفر امریکائی به خیابانها ریخته بودند تا علیه جنگ شعار بدهند و من همانجا خنده ام گرفت از خواسته این جمعیت و فیلمی که از تهران دیده بودم که در آن زنی سالخورده با ترس رو به دوربین از امریکا میخواست برای آزادی او به ایران حمله نظامی کند...

وقتی بالای داربست سخنرانی رفتم با جسی جکسون که با هم سابقه ای داریم سینه به سینه شدم  با پیرمرد خوش و بشی کردم و خودم را مشغول کار نشان دادم نه اینکه من کسی باشم بلکه در آن لحظه آنجا بودن و به مثابه یک ایرانی با او بیش از تعارف معمول هم سخن شدن را ...

بقیه ایام را به شرکت در مراسم عزاداری شیعیان در دی سی و آشنائی با آنها پرداختم بیش از دو هزارو سیصد نفر در شب عاشورا فقط در مرکز تعلیمات اسلامی مریلند برای عزاداری آمده بودند.

من  چه بگویم از حسین و عشق به حسین که در خور شان او باشد؟!

از دی سی بیشتر خواهم نوشت.

الان به سیاتل برگشته ام تا در دادگاه اهرن واتادا شرکت کنم قرار است دادگاه نظامی پس فردا حکم صادر کند.

اما سیاتل...

سیاتل برای من بوی خانه را میدهد.

خانه ای که هرگز نداشتم.

خانه ای که قرارم باشد.

خانه ای که قاب قاب قوسهای سقفش تاب بی قرار بی تابی های  پر قیل و قال غمگین سرودهای غریبانه ام را بیاورد.

خانه ای که هرگز نداشتم.

هرگز...  

http://www.kestan.com/travel/dc/dc_index.htm


 
comment بهانه ()