گلایه

ادبیات/شعر/ترجمه

بام
نویسنده : محسن کریمی راهجردی - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٦
 
با من بیا در کوچه ها گامی گذاریم
گرمای دستان تو را نامی گذاریم
حتی برای لحظه ای هر چند کوتاه
بر وسعت احساس خود بامی گذاریم

 
comment بهانه ()
 
چرا از یاد من نمی روید؟
نویسنده : محسن کریمی راهجردی - ساعت ٦:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ فروردین ۱۳۸٦
 
حاصل خلوت این غروب ابری سیاتل این جمعه سیزدهم آوریل نمی دونم چندم فروردین هشتاد و چند...
 کاش یا این سایه ها زودتر بروند یا من بروم یا تو بیائی زودتر !این جمعه هم که گذشت باز نیامدی قرار بود بیائی در بازی دراز در کله قندی در مجنون در طلائیه در شهید سلیمانی در فکه در بزمیر آباد دربابا یادگار درشلمچه در ... قرار بود  یک وقتی بیائی ...


اورکت بادگیر پوتین  دوباره                                بجنبین بچه ها که وقت کاره
تن سربازتشنه توی جبهه                                 برای خاک شهرش بی قراره

آوردن استخوانها رو به مسجد                           همه پرونده ها رو جلد بر جلد
برای  انتظار  ام ماجد                                         پلاک و استخوان پایان کاره

میان  رود  رود   اشک  و  ماتم                            میان دستهای رفته در هم
زنی از اهل چشم و راه پرسید                            شهید من چرا گوری نداره؟

 
comment بهانه ()
 
شله زرد
نویسنده : محسن کریمی راهجردی - ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٦
 
خوب من اینجا نشسته ام در این استارباکس شلوع در این همهمه بیخود بهار سیاتل دوهزارو هفت
فنجان موکا داره سرد میشه ذره ذره و من به بخاری که ازش بلند میشه نگاه میکنم و بوی شیر و قهوه همراه با بخار من رو با خودش میبره به پای دیگ نذری شله زرد به غوغای بوی دیگ شیر داغ و آنطرفتر همهمه غل غل رعفران و برنج و سکر مست کننده شکر با دستهای مادرم که هم میزند شله زرد را وحاج عمه ام را و مادر بزرگ و پدرم که از در می آید..

واینبار که یوسف باز غافلگیرم میکند تنها دوست همه این سالهای آخر تنهائی من
بی هیج تعارفی سر میکشد موکا را و صاف زل میزند توی چشمهایم که باز هم که یخ کرده این قهوه و من باز برایش بگویم که بعد از سی و اندی سال زندگی در این طرف دنیا هنوز نمیداند فرق موکا و قهوه را و باز انگار از هوا به زمین افتاده باشم و تو نباشی و من دلم بهانه بگیرد و یوسف باز هم توی لب برود...
و باز هم از جا برخیرم تا جنیفر چشمکی بزند و زیر گوشم بگوید از یوسف و نگاههایش خوشش نمی آید و  من باز بگویم به جهنم و او باز اخم کند و باز دست یوسف را بگیرم و خود را در شلوغی غروب گم کنم...


 
comment بهانه ()
 
بهار
نویسنده : محسن کریمی راهجردی - ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥
 
سلام
بهار از راه رسید !
 با اینهمه شادی و شور زندگی دوباره اما  آ سمان هنوز ابری است. اینهمه ابر بارور تنها نامی از خاطره دیدگان ورم کرده مرا شنیده اند.
 نگفتی با خود با بهار هم که نیائی رعد نبودنت شراره ای بزند به خرمن تنهائی ام؟
وای اگر هق هق بهاری چشمانم مجال غرشی بیابند.
نمیترسی از آشوب سیلی شهرآشوب؟
یادت هست روزگاری را که هراسی نداشتی از تر دامنی؟
عرشه آرام قایق نگاهت را اینروزها به دست کدامین ناخدا سپرده ای؟
یادت رفته انگار خوش نشینی ساحل!؟ نه؟
...
آه نمیکشم
 میگذارم آرام
 به ساحل برسانی زورق بی رمق دلمشغولیهایت را.
همین.

 
comment بهانه ()