گلایه

ادبیات/شعر/ترجمه

ماه
نویسنده : محسن کریمی راهجردی - ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٦
 
امروز آفتاب نزده با زمزمه این شعر از خواب بیدار شدم ادامه رویائی بود یا پسآمد تلاطم همیشگی ذهن نمی دانم همینقدر هست که این شعر را از سالهائی بسیار دور بیاد دارم. شاید اثر طبع جواد نعیمی باشد به هر حال با کسب رخصت از اساتید حیفم آمد این قطعه را با شما در میان نگذارم:

من در آئینه شبرنگ زمان می نگرم
ماه را در غم تنهایی خویش
در شبستان فروخفته بدان مزرع سبز
سر به دامان دارد
و به اندوه چنین میگوید
همه جا فریاد است همه در غوغایند
بشر از شیوه مردی شده دلتنگ و غریب
گل اهداف دگر خشکیده است
زندگی را شبحی مانده به جا
شهوت و خوردن و خوابیدن و بس
گوئیا نیست کسی تا که بگوید دگر این واژه پاک
جهشی باید کرد
جهشی باید کرد
...



 
comment بهانه ()
 
شعر تاخوش
نویسنده : محسن کریمی راهجردی - ساعت ٧:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٦
 
تو خوشی بی من
من تاخوشم بی خود
من و آیینه و این شعر
هر سه نا خوشیم بی تو

 
comment بهانه ()
 
یک
نویسنده : محسن کریمی راهجردی - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

آدمهای این قصه همه واقعی هستند اما شما در این جغرافیا به دنبالشان نگردید


یومای وینک ولدی...تعال تعال و اگعد(1)

برایم چای می ریزد یک قاشق شکر و قاشق کوچک و تمیز دیگری را آهسته کنار استکان و توی نعلبکی می گذارد.

گلگ وین ما وین؟ ماتریدینه زیاره؟(2)

صورتش مثل قرص ماه درخشنده است. چند سالش هست نمیدانم همین قدر میدانم که کامله زنی قابله بوده است بیست سال پیش وقتی که در کیسه ای سبز شفاف در همهمه زنهای فامیل و بیتابی مادر سخت زایم درمیان دستهایش به دنیا آمدم.

صم؟ اهجینی یومای اهجی...(3)

می گویم : زین یوما زین(4)

مردمک چشمهایش را سیاه  سیاه درزمینه  سفیدی که آبی می زند راست می گرداند و به چشمهایم خیره می شود انگار بخواهد تا ته وجودم را بکاود

طوری که چیزی دستگیرش نشده باشد در می آید که:

کلش زین؟ تمام؟(5)

به رویش لبخند می زنم : ها یوما زین واید زین(6)

پکی محکم و طولانی به قلیانش می زند همراه با صدای قل قل آب انگارسحرمی شوم دود سبک و کمرنگ را که آرام آرام از اعماق سینه اش بیرون می آید توی صورتم می گرداند دود و بخار در هم مه می شود و به طرف من می آید انگار ابری که چهره من و چهره یوما را یکجا درخود گرفته باشد

لته سنگین و لنگ در چوبی قدیمی قیژ دار و انگار که آوار آمده باشد در جای خود لیز می خورد تا دهانه اش کمی گشاده شود آنقدری که هیکل درشت  سید کامل پسر کوچک یوما از بغل به اندرونی حیاط ولنگار بیاید از همان دور برایم دست تکان میدهد و با آغوش گشاده بطرفم می آید همانطور که خیزبرداشته ام تا بلند شوم به من میرسد و مثل یک بچه بغلم میکند و بر خود میفشارد بدنش بوی آرامیس خاک و عرق و شاید هم خون میدهد. یوما فریاد می زند: میزارم زمین ... میزارم زمین...(7)

چند دوری که میچرخاندم حس میکنم پایم به زمین رسیده و رهایم کرده است سرم گیج میرود سید کامل قهقهه اش به هوا بلند می شود مِی دانم که به فارسی حرف زدن مادرش می خندد وبعد مثل همیشه دلخور درمی آید که :

بله دیگه سو گلی سیده(8) آمده

این سالهای آخر اسم خودش را عوض کرده و از وقتی به حزب پیوسته عمدا با همه حتی با مادرش هم به فارسی حرف می زند و  خود را کاوه میخواند بعد ها فهمیدم که خود رفیق قلمبر این اسم را برایش انتخاب کرده

میگوید :

خب چشمت روشن برای ما شش تا بچه هات که سیده هستی اما برای این سوگلی ریقوت یوما

و رو به من :

 خب رفیق فالانژ چه خبر؟

نگاهش میکنم صدای یوما بلند میشود:

دمک کامل؟ یا عباس(9)

تازه متوجه میشوم که سرتاسر پیراهن سفید کاوه زیر کت سیاهش خون دلمه بسته

میگوید :

نه سیده نترس خون من نیست. آهی می کشد... بی شرفها با چوب و چماق به جون بچه ها افتاده بودند تا ما برسیم همه رو آش و لاش کردند

سرش را به آسمان بلند می کند و به دور دستها خیره میشود از پایین که نگاهش می کنم انگار که پای مجسمه استالین ایستاده ام

...این خون رفقاست اما مگر خون من از خون آنها رنگین تر است؟

و رو به من:

بفرما شازده حالا هی سنگ این گرگ های شبان نما را به سینه بزن و اسلام اسلام کن میبینی که اینها از همین اولش دارن مثل اسلافشون تیغ به روی این خلق ستمدیده میکشن

میگویم و با تاکید :

سید منظورت اجداد مطهرت که نیست؟

سبیلش به لرزه می افتد سرخ میشود فوری پشیمان می شوم و میگویم

مو منظور عدی (10) بازحرفی زدم که خودم را خجالتزده کردم به چشمهایش نگاه می کنم شرمم را حس میکند دلش به رحم می آید چهره اش باز می شود دو باره خودش می شود و با خنده می گوید:

چند بار باید بگویم که توی این خانه باید فقط فارسی حرف زد؟

و توی صورتم براق میشود

اگر یکبار دیگر من را به یاد اجدادم انداختی نیانداختی ها!!

سرم را به زیر می اندازم

یوما بلند شده که طشت و آفتابه بیاورد.

...

ادامه دارد

1-پسرم کجایی مادر؟بیا...بیا و بنشین

2-بتو میگویم کجایی؟ نمیخواهی من را ببینی؟

3-لال که نیستی؟! با من حرف بزن مادر...

4-خوبم مادر خوبم

5-همه چیز خوبه؟

6-بله مادر خوبم. خیلی خوبم

7-بزارش زمین...بزارش زمین

8-سیده را سی ده بخوانید اما معنیش همان سیده به تشدید یا است.

9-کامل این خون توست؟ یاعباس:سید عباس سیدی دارای کرامات  است که مزارش در نزدیکی اهواز قرار دارد.

10-منطوری نداشتم

 

 


 
comment بهانه ()
 
عصبانی
نویسنده : محسن کریمی راهجردی - ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٦
 
از فرط عصبانیت فراموش کرده ایم که میتوانیم ...خود را به خریت میزنیم در هم می لولیم ادای روشنفکر ها را در میآوریم به دست آوردهای مسخره خود مغرور هستیم به تحصیلات خود می بالیم یکدیگر را دکتر خطاب میکنیم و به شنیع ترین وجه خود را موجه و موفق و خوشحال و راضی نشان می دهیم و در عین حال زبان پست ترین طبقات یک جامعه فراموش شده را بر می گزینیم
تو از فرط عصبانی بودن جرات بیاد آوردن را از خود گرفته ای
من از فرط غصه نمی خواهم بیاد بیاورم
سرنوشت ملتی که با خود زنا کند همین است


 
comment بهانه ()