گلایه

ادبیات/شعر/ترجمه

دو
نویسنده : محسن کریمی راهجردی - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ خرداد ۱۳۸٦
 
هو هوی باد می افتد. رفته رفته نفس توفان می برد. رمل (1) روان هم آرام می گیرد. بوی باران فضا را پر کرده اما نمی بارد. چمباتمه زده ام روی زمین . همینطور که سرم لای دو زانو است از درز چشمها به شن روی پاهایم نگاه می کنم. زردی شن خشک جایش را به سرخی نم آلود رس داده. سرم را بالا می آورم. یقه ام را که می تکانم دانه های شن روی گرده ام می لغزند. بلند می شوم. کلاه حصیری لبه دار را از سر بر می دارم. سر که به آسمان بلند می کنم آنقدر عمیق دم می کشم که در باز دم به سرفه می افتم. سرخی و زردی خاک و شن بوی نم و تیغ آفتاب صبح اردیبهشتی سبکم می کنند. دستهایم را باز می کنم باد زیر پیرهنم می زند. دلم هری پایین می ریزد. باز هم این حس غریب و آشنا به جانم می افتد. باز بین زمین و هوا بلا تکلیف می مانم. دلم برای کسی تنگ می شود؟ یا چیزی؟! نمی دانم. مردد میان گریه و خنده می مانم. فریاد گماله (2) ها و زنگاویز شترها با فرت و فورت لبهای کف آلودشان انگار به زمینم کشیده باشند! باز. به خود که می آیم پدرم را می بینم که چابک بی آنکه درنگی کرده باشد جیپ را از میان محاصره قافله قطار شتر ها -که گرد دوره امان کرده بودند از گزند رمل- بیرون آورده و بی حرفی - انگار که دایم قهر است با همه دنیا ! - پایش را مدام و به فاصله بر پدال گاز می فشارد. مثل همیشه می دانم که هر کاری که می کند چند منظوره است. هم می خواهد موتور را گرم کند هم شترها را بترساند و از سر راه براند هم به من بفهماند که معطل نکنم و هم از گماله ها خداحافظی کند. از بستان (3) بیرون زده ایم و به سمت یزد نو (4) می رانیم.
                                                              ... 
     
... ادائه صوت الجماهیر من بغداد
صوت الحریه صوت العرب صوت الشعب الحره... (5)

شیخ شبیر پیچ رادیو ترانزیستوری برق و باطری اش را به هر طرف که می چرخاند باز هم این فرستنده نمی دانم چند صد کیلو واتی صوت الجماهیر از بغداد است که همه دب دبه (6) ها را پوشانده! دستپاچه است. انگار که اگر برای چای و قهوه عصرانه نتواند برنامه گلها را برای پدرم بگیرد چیزی از مهمان نوازی کم گذاشته است. به پدرم نگاه می کند انگار که با نگاه با هم توافق کرده باشند دست از تلاش بر می دارد و رادیو را نا امید روی میز می گذارد.

نیم ساعتی هست که به خیام رسیده ایم. پدرم و شیخ شبیر در مضیف (7) پشت میز آبنوس پایه بلندی نشسته اند. یکی سیگار و دیگری قلیان می کشد . من برای خودم لای کپر ها می چرخم. بچه (8) ها برهنه به هر طرف می دوند. به شتر ها نگاه می کنم که گله به گله یله داده اند. بدو ها برای هر کدام از شتر ها اسمی دارند که نشان دهنده جنس و سن و سالشان است همچنان که برای اولاد ذکورشان از بدو تولد تا کهنسالی که من از اینهمه جز شیخ چیزی را یاد نگرفتم . اسب ها اما مضیف خود را دارند و نقلشان جداست و همین نقل اسبهاست که هر از چندی پای پدرم را به هور می کشاند.

***

حالا نشسته ایم زیر سقیفه. کنار گرده بر آمده تنور گلی سیده. دیرک زهوار در رفته اما صاف و راست چندل (9) چطورتاب اینهمه انبوه شاخه های نخل را می آورد نمی دانم. سید کامل دیگر پیرهن خونی اش را بیرون آورده و با جاهای اش که هنوز سفید مانده آخرین لکه های خون را از روی بدنش پاک می کند. طشت از خونابه پر شده سیده گله به گله روی بدن پسرش با آفتابه سه بار آب می ریزد و صلوات می فرستد از جایی صدای رادیو بلند شده است. باز صوت الجماهیر است :

...انا سنتین انا صابر علی جیتک علی باچر
تعال و شوف یا المسافر
تری البلادی گدد جنه
فرح و اعیاد یومیه
و یزید کل یوم فرحتنه ... (10)

صدای سعدون جابر (11) است که می خواند یا هر مطرب زهر ماری دیگری نمی دانم

...اذکر یوم انا و ایاک علی دگله تلاگینه
گعد اهناک علی شاطی و یا مهل لیالینه ... (12)

کامل پاکت سیگار مالبورو قرمز بلند را بر می دارد. نگاهم می کند به تعارف .نگاهش می کنم که یعنی دستت درد نکند. می دانم که دوست دارد بگذارم هر دو سیگار را او روشن کند. سیگار ها را به لب می گذارد. رونسون (13) را باز می کنم و چخماق می کشم. آتش شعله می کشد. کامل پک می زند. دستم را کمی جا به جا می کنم که هر دو سیگار گر بگیرند که می گیرند. سیگار را به دستم می دهد. صدای رادیو از دور پارازیت بر می دارد. و دوباره صاف می شود.

... و گله گلبی یا المسافر
ابد ما تنسه محبوبه
ابد ما تنسه محبوبه
ابد ما تنسه محبوبه (14)

چند پکی را در سکوت می گذرانیم. سیده می آید با پیرهنی تمیز برای پسرش. پیرهن نخودی کمرنگ با دو جیب در دو طرف سینه با پاگونهای دکمه دار روی دو شانه . پیرهن را که می پوشد دیگر شمایل خلقی اش کامل می شود انگار که خود رفیق اشرف (15) روبرویت نشسته باشد. کمی جا به جا می شود و از جیب پشت شلوارش جزوه ای سفید تا خورده و دفترچه مانند بیرون می آورد. مثل بچه های شیطان چشمهایش برق می افتد. دستی به سبیلهای مردانه اش می کشد و با ذوق می گوید که : بیا آخرین شماره پرسش و پاسخ (16) می خندم و در می آیم که: به به! پرسش و پاسخ کمونیستی با سیگار امریکایی ! حسابی می چسبد!

مهلت نمی دهد دست می کند توی طشت خونا به تا به پلشکی خیسم کند. مثل فنر از جا می پرم و می دوم دور حیاط .دنبالم می کند. فریاد می زند که با لاخره می گیرمت فالانژ!

به پایم نمی رسد. چند دوری که می زنیم کم می آورد. مرغ و خروس و جوجه ها بال بال می زنند و به هر طرف می پرند و ظرفهای شسته شده را با سر و صدا به هم می زنند. سیده از اتاق بیرون می آی.د معلوم است که نمازش را شکسته . آسیمه سر است. عبایه سفید بر سر دارد. جلد می زنم زیر عبایه اش. مثل مرغی که جوجه اش را پناهم می دهد. دستش را بالا می آورد. تسبیح از دستش آویزان می ماند. دست را  سپر سینه و رو به کامل دراز می کند. سر کامل فریاد می زند : آگف (17)

ادامه دارد

1-به شنریزه های روان صحرا رمل می گویند.

2- شتربان.

3- شهری در شمال غرب اهواز به سمت مرز با عراق.

4- ناحیه ای در نوار مرزی که برای تثبیت رمل مالچ پاشی شده بود و عده ای از اهالی یزد در آنجا به کشاورزی مشغول بودند.

5- رادیو صدای خلقها از بغداد/ صدای آزادی صدای عرب صدای خلق آزاد.

6- فرکانس.

7- محل پذیرایی از میهمانان.

8- بین بعضی از اعراب بدوی رسم بود که فقط به اولاد ذکورشان به فارسی بچه می گفتند.

9- تنه سفید و سبک نوعی درخت در خوزستان.

10- سالها است که منتظر بازگشت تو هستم/ منتظر فردا که بازگردی/ ای سفر کرده بیا و ببین که میهنمان مثل بهشت شده/ جشن و شادی هر روزه داریم/ و هر روز شادیمان افزون می گردد

11- خواننده ای از اهالی عراق.

12- ... بیاد بیاور روزی را که من و تو کنار دجله دیدار کردیم/ آنجا در ساحل نشستیم و آه که چه شبهایی داشتیم

13- نوعی فندک.

14- و به آن سفر کرده بگو که ای مسافر قلب من/
تا ابد محبوبش را از یاد نخواهد برد...

15- حمید اشرف از جوانانی بود معتقد به اندیشه کمونیزم و پایه گذار گروه چریکی آرمان خلق که جانش را در راه مبارزه با رژیم سلطنتی از دست داد و جاودانه شد.

16- پرسش و پاسخ نام جزوه هایی بود که در آنها نورالدین کیانوری رهبر حزب توده و احسان طبری ایدئولوگ به سوال های سیاسی و ایدئولوژیکی پاسخ می دادند.

17- بایست.

 
comment بهانه ()