گلایه

ادبیات/شعر/ترجمه

تاول
نویسنده : محسن کریمی راهجردی - ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٦
 
بزرگ می شی یادت می ره!
بزرگ شده ام یادم نرفته.
یعنی که از بس خسته ام
فرصت فراموش کردن ندارم.
 چشمهایم  راه می روند تا شب.
شب! می خوابم. خوابم نمی برد. به سقف نگاه می کنم.
تا صبح.
صبح یعنی وقتی که هوا روشن می شود.
اینروزها یعنی
چهار و نیم بعد از نیمه شب.
صدای یک تک کلاغ  صدای همه پرندگان دیگر را می پوشاند.
مثل همین صدای سیاه گناه : حسرت
که پوشانده صدای همه دیگر پرندگان را.
کسی انگار سیخم می زند تا برخیزم.
تاول های تنم به ملافه چسبیده.
تکان که می خورم می ترکند.
یکی یکی
چند چند.
دردی ندارد دیگر شکفتن پوست و گوشتی که از من نیست.
خونآب از دمل ها بیرون می ریزد.
ملافه رنگ می گیرد.
مثل وقتی که دستم به قوری خورد و سفید روکش تنها پتوی سنگر
رنگ گرفت.
و تو بر پشت چهارده ساله گی ام زدی
که عیبی ندارد.
بزرگ می شی یادت می ره!
یادم نمی رود.
یادم نرفته.
یادم نمی رود.
تو یادت هست؟


 
comment بهانه ()