گلایه

ادبیات/شعر/ترجمه

پائیز
نویسنده : محسن کریمی راهجردی - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٦
 
آنچه در زیر می آید ترچمه شعر بسیار زیبای پائیز است از دوست عزیزم سرکار خانم دکتر اصفهانی که در سایت ایشان آمده بود و با کسب اجازه از محضر شان تقدیمتان می گردد.


Behold the Fall
Time falls off trees
Disguised as a morbid leaf
And days die in horizon end
Under the rain fall
*
Sitting amongst fall
Every sun down
I look at the
Jaundice leaves of the days
Falling off the tree of life,
And die
Every sun down
Under the feet of memories


*****


نگاه کن پائیز است!

زمان به چهره برگی زرد
زشاخه می افتد
وروزها چو برگهای خیس
زیر نم نم باران
درانتهای افق می میرند
*
نشسته درمیانه پائیز
به برگ های زرد دفتر ایام مینگرم
که هرغروب فرو می ریزند
زشاخه های عمر
و زیر پای خاطر ه ها می میرند


زری اصفهانی

پ.ن راستی من هنوز تنبلیم می آید یاد بگیرم که چگونه لینک بدهم. باید ببخشید برای همین آدرس بلاگ ایشان را اینجا می آورم : http://zariyaddastha.blogspot.com




 
comment بهانه ()
 
مجید و زمانی اصل
نویسنده : محسن کریمی راهجردی - ساعت ٦:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٦
 
سلام
مجید زمانی اصل را شاید همه نشناسند اما همه آنها که روزی گذارشان به میدان شهدا اهواز افتاده حتما او را و بساط کتابفروشی اش را دیده اند. مجید را از سالهای دور می شناسم از روزهای بهار آزادی که چه زود غروب شدند تا دفتر جنبش مسلمانان مبارز در اهواز تا تاکسی اجاره ایش که در آن " امت" می داد به مسافرانش که بخوانند تا پائیز مقاومت و مزار فرهاد خلفی و دیگر جنبشی هائی که همراه خیل کسانی که از تندباد وحشی تجاوز چه مظلومانه پژمردند...
مجید همه وجودش نورانی است باور نمی کنید دفعه بعد که گذارتان به فلکه شهدا افتاد بایستید و نگاهی به مجید بکنید.
مجید تا آنجایی که به یاد دارم با کلی زحمت دفتری را منتشر کرد به نام " مزامیر پیاده رو" این دو کار از همان دفتر است که نسخه ای از آن را در یک غروب آخرین روزهای حضورم در میهن برایم امضا کرد و به من داد.
از همه گنجینه کتابهایم که مثل بسیار کسان و اشیا دیگر پشت سر گذاشتم دفتر شعر مجید را اما با خود به ینگه دنیا آورده ام و هر از گاهی با تکرار تورقش بوی گل را از گلاب تجربه می کنم.

خوشبختی شاید پروانه یی مرده است که از پلک های آب برمی گیریم
و لای دفتری از شعر می گذاریم
تا شاید شاید روزی روزگاری
یک ترانه اردیبهشتی شود.
باران بر فقرم می بارد بر کتابهای پهن شده بر پیاده رو
و عابرانی که می دوند انگار واژگانی خیس اند
با چتری از رویا و نداری ها
راستی چقدر باید تهی دستی را تاب آورد چقدر؟
باران بر فقرم نه
باران بر پروانه مرده می بارد.

***

این قدر بی انصاف نباش
اگر می خواهی از این کوه از این سوسن ها
از قرنفل ها از رود از هر که بر سر راهت سبز می شود
بپرس!
خواهد گفت که من بوده ام که ماه را بر شانه ها
بارها از رود عبور داده ام
به کفش ها و پیراهن کهنه ام به بساط کتابفروشی ام نگاه نکن
حالا دست بر سر هر قرنفل که بکشم
حتما خوابهایش بوی دریا می گیرد.


 
comment بهانه ()
 
سه
نویسنده : محسن کریمی راهجردی - ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٦
 

با عرض معذرت از دیرکرد ادامه داستان از آنهائی که یک و دو را نخوانده اند خواهش می کنم ابتدا آن دو قسمت را بخوانند. این قسمت را دوباره آپلود کردم چون به نظر می رسید که در بعضی جاها صفحه کامل باز نمی شده.

عصر شده. یک روز خردادی سال یکهزارو سیصد و شصت و هفت ! مجید دنبالم آمده. از ملی راه بیرون زده ایم و از جاده کمربندی به قصد مجنون می رانیم. چند ساعتی بیش در شهر نبوده ام. همین چند ساعت هم دلم طاقت نمی آورد.دلم بوی شهرهوای شهررنگ شهر درو دیوار شهر رفت و آمد شهر زمین شهر و آسمان شهر را تاب نمی آورد.از سه راه خرمشهر که بیرون زدیم سر سه راه سوسنگرد میان انبوه جمعیت گیر افتادیم . غلغله ای  است از نفس و زمین . آدمها لابه لای گاومیش ها بزها و گوسفندان روی سطح جاده تنگ هم وول می خورند. انگار که بازار مکاره ای هر روزه. زنهای عرب  دراز و کوتاه با عبایه های  بلند سیاه و خاک آلود دمپایی به پا مقنعه و چلابه به سر وروی آن سبد هائی بزرگ  از همه چیز پر. مرغ  اردک وحشی غاز وجوجه  جفت  جفت وانواع سبزیهای خود رو. انگار که کابینی از سفینه نوح را کلاهی کرده باشند بر سردر میهمانی باشکوهی در پرده ای ازهزارتوی جهنم. دهانه تنگ ورودی جاده همچنان که کمرش شکسته و به سمت سوسنگرد می رود از دو طرف خیابان حفر شده و لوله های  سیمانی تو خالی و حجیم در هر طرفی  روی هم انباشته اند تو گوئی خاموش اما بی قرارصف بسته اند تا هر چه سریعتر دفن بشوند  آنوقت از راه گلوگاهائی تنگتر و تنگتروزوایائی تند از حفره ای تاریک بچسبند به پیچ در پیچ روده های آدمها ئی وبعد دهان باز کنند از دهان هزاران هزار بنی بشر تا سرانجام  سهم متعفنشان را ازاینهمه  خلقت ظریف و زمخت یکجا ببلعند. گرما خاک پشه ومگس در هم پیچیده اند  و باریکه آبی که چندگامی آنطرفتر به گل و بعد به لجن سبز و بعد تربه رنگ آبی چرک درآمده وعاقبت  خودش را به سیاهی باخته بی رمق  زیر تیغ آفتاب  خشک می شود. همهمه فروشندگان دوره گرد و صدای موسیقی عربی رادیو بغداد که از رادیوضبط های مسروقه به گوش می رسد فریاد زیر گوشی و تیز فروشندگان بنگ تریاک حشیش ناس و گرت  انواع سیگارهای قاچاق واز همه فراوانتر و مشهورتر بغداد.  اینها و همه و همه دیگرآخرین تصویرهایی است که می شود از شهر دید.اهواز زیر دلم می زند.

 

 برای بیرون رفتن از این معرکه  تا  جایی که بشود سرعت بگیری و دور بشوی از این غوغای شام چاره ای نیست الا اینکه بگذاری تا این موج نا آرام زندگی تو را با خود ببرد تا راهی باز بشود فرجی یا مفری تا بروی به سمت خرمشهر.در گردنه جاده مینی بوسها به صف آماده اند برای بازگردندن اهالی سوسنگرد و روستا های اطراف به خانه هایشان. مینی بوسها بی اختیاراول مرا به یاد گاراژ سوسنگرد می اندازد بعد به اسمی که اهالی برایش انتخاب کرده بودند: گاراژ عیسی! بعد به اینکه عیسی صاحب گاراژ  پدر محسن حسینی  است و یاد محسن خاطر مرا به زمانی نه چندان دور اما انگار هزاره هایی بعید تر پرتاب می کند ...

                                                          ادامه دارد



 
comment بهانه ()