گلایه

ادبیات/شعر/ترجمه

جائی دیگر
نویسنده : محسن کریمی راهجردی - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ آذر ۱۳۸٦
 
من همیشه دلم می خواست سفر کنم و همه جای دنیا را ببینم. مادرم هم همیشه می گفت هر جا بری آسمان همین رنگ است . من بیشتر اما چشمم به زمین بود. تا حالا خیلی جاها را دیده ام خیلی از زمینها را.خیلی از آسمانها را.و خیلی از آدمها را. خیلی از جاهای این زمین به زمین خیره شده ام وقتی که خورشید پایین می رفته و خیلی جاها وقتی که خورشید بالا می آمده چشمانم را به آسمان دوخته ام. جه ساعتهای بسیاری هم که از آسمان به زمین نگریسته ام. گاهی آنقدر به سمت شرق می رفتم که هر جا که می رسیدم شب بود و گاهی با خورشید مسابقه می دادم و هر جا که به زمین می نشستم روز خود نمایی می کرد. روزگاری بود که خورشید در سرزمین منهم مثل سرزمین کوروش غروبی نداشت. حالا هم دلم می خواهد بروم. می دانم که آخرش حرف مادرم درست است. هر چند هر جائی که بودم تغییر فقط در جا به جائی رنگها بوده است و بس اما با اینهمه هنوز جائی را که بشود اسمش را جای دیگری گذاشت ندیده ام. دلم می خواهد بروم. می دانم جائی هست که ارزش رفتن را دارد. جائی که روشن است و نو و تر و تازه. جائی که مثل هیچ جای دیگری نیست. الان فقط دلم می خواهد بروم. از تو چه پنهان دلم هوای سفر دارد.دلم گرفته است. خیلی...
 
comment بهانه ()