گلایه

ادبیات/شعر/ترجمه

تاریخ
نویسنده : محسن کریمی راهجردی - ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧
 

سلام!

برای این پست برگردان شعری بی نام را از خانم شبنم گودرزی تاریخ نامیده و اینجا آورده ام. برای من شعر خانم گودرزی آمیزه ای است از تصویرهای دور و نزدیک شفاف و مبهم و تلخ و شیرین برای همین هم سعی کرده ام  همه اینها را به انگلیسی برگردانم تا چیزی را از قلم نیانداخته باشم. آدرس بلاگ خانم گودرزی را که جوپان نام دارد در خاتمه آورده ام.

 

به مادربزرگ که مثل ظهر تابستان هنوز تشنه اش هستم....

  سیاهی گیسوان مادربزرگ

 در تابستان های کودکی ام

 آب می رفت

 وشکوفه های برفی

 ازسرو رویش بالا میرفتند

 ببین چقدر شبیه من شده بودی

 با ان نگاه خالی وطولانی

 ومهربانی ات

 که چون جوانه ای زیربرف بنهان بود...

 بر بالش تو هر شب برف میبارید

 تا تو را میان باغچه کاشتیم

 تاریخ بر میگردد

 از مسیر بالشهایی که

 کم کم

 زیر سرم برفی میشوند

 

To grandma; who I still thirst her like a Summer noon...

Granny's hair Black

shrank

in my early Summers

Snowy blossoms were

allover her

See: you looked like me

that empty Look, long

and your kindness

like a sprout hidden beneath snow...

It was sonwing on your pillow everynight

till we planted you in the garden

history turns around

through pillows that

little by little

get snowy under my head

 

http://chupan.blogfa.com/

 

 

 

 

 


 
comment بهانه ()
 
سحر
نویسنده : محسن کریمی راهجردی - ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧
 

 

سحرم  بود  و

از کنار گنجه در گذر

جناب نخود به نیایش  که

اللهم  سپاس برای خواهرم عدس

وقت پختنش نبود هنوز!

*** 

سحرم بود  و

روشنی ام در کف  و

سر انگشتانم در فغان که

قد اذیتنا بالبرد

حق نازکیمان نبود اینهمه سرد

*** 

سحرم  بود  و

 به سجده در شهادتین

طنینم آمد از زانوان که

اشهد و ان  که  آزرده ایم از تو

به هرگاه و بیگاه

بی گناه

*** 

سحرم بود  و

پلکها شبنم افشان  و

گونه ام  در سرود که

اللهم سپاس برای شب

شب که زود گذشت

 


 
comment بهانه ()
 
اولیس
نویسنده : محسن کریمی راهجردی - ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٧
 

سلام

برای این پست قسمت اول از برگردان شعر "یولیسیس" نوشته آلفرد لرد تنیسون را آورده ام. کار برگردان این شعر هنوز تمام نشده اما امیدوارم یکی از همین روزها فرصت  و کار را تمام کنم.

"تنیسون" ماجرای "اولیس" قهرمان افسانه ای را در قالب "دراماتیک مونولوگ" سروده است. از آنجایی که شرح ماجرای "اولیس" را همه می دانید اینجا به توضیحی مختصر در باب "دراماتیک مونولوگ" اکتفا می کنم.

"دراماتیک مونولوگ" قالبی از شعر است که در آن "من" گوینده یا راوی درونی شعر ماجرای زندگی خودش را بیان می کند و به این صورت در واقع خودش را در ظاهر و باطن و در حال و گذشته به ما می نماید.  البته باید توجه داشت که  کلمه "دراما"  در اینجا ابدا ربطی به "نمایش" ندارد و فقط به خاطر اینکه راوی ماجرای خودش را با ذکر زمان و مکانی که در آن به سر می برد برای خواننده شرح می دهد در نام این نوع شعری آمده است. برای اینکه این تعریف را بهتر گفته باشم شما را به خواندن دوباره  "مسافر" و "صدای پای آب" از  "سهراب سپهری" ارجاع می دهم که به نظرم بهترین نمونه های "دراماتیک مونولوگ" در شعر فارسی هستند.

 صد البته بنایم نبوده که در اینجا باب نقد ادبی را باز کرده باشم اما به نظر می رسید بدون ذکر این اندک هم نمی شد این برگردان را در اینجا آورد. 

کار برگردان این شعر از بسیاری جهات طاقت فرسا است برای همین هم خواهش می کنم که از بذل راهنمایی دریغ نفرمایید.

اولیس

چه بی ثمر است چون من شهنشهی سرگردان

پای افسرده اجاقی اینچنین

 در میان صخره هایی سترون

همباز با سالخورده همسری

 استاده ام به تقریر ناپایدار تقدیر

بر ناسربراه مردمانی که می انبازند و  می خورند  و می خوابند

 و هیچشان از من آگهی نیست.

 راحتیم نیست از رحیل :

خواهم نوشید جام زندگی را تا به درد:

من پیموده ام روزگارانی را

 به شادمانیهایی بزرگ و به  رنجهائی عظیم

 با آنانی که عزیزم داشته اند همراه

و یکه و تنها بر ساحل . 

و هم در میان سحاب تندرو آنگاه که ستارگان برج ثور از عمق صورتهای افلاک

 به رگبار تازیانه بر سطح پریده رنگ دریا می زدند:

بس که همواره با دلی عطشناک گردیده ام گرد جهان را

 دیگر جز از نامی از من نمانده

چشیده ام سرد و گرم آبهوای شهر ها را

و دیده ام سرزمینهائی را

 با مردمانی برفتار و می شناسم داوران و حکمرانانی را بسیار

همه اما سرفرازترین

 و خویشتنم  لیک هرگز نی خوارترین.

 

 

 

 

Ulysses

It little profits that an idle king,
By this still hearth, among these barren crags,
Match'd with an aged wife, I mete and dole
Unequal laws unto a savage race,
That hoard, and sleep, and feed, and know not me.
I cannot rest from travel: I will drink
Life to the lees: All times I have enjoy'd
   Greatly, have suffer'd greatly, both with those
   That loved me, and alone, on shore, and when
Thro' scudding drifts the rainy Hyades
Vext the dim sea: I am become a name;
For always roaming with a hungry heart
Much have I seen and known; cities of men
And manners, climates, councils, governments,
Myself not least, but honour'd of them all;

 

 


 
comment بهانه ()
 
خیال
نویسنده : محسن کریمی راهجردی - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧
 

سلام. اینبار  ترجمه شعری بی نام از خانم نسرین تهرانی را برایتان آورده ام. بی آنکه بخواهم عنوانی برای این شعر انتخاب کرده باشم و فقط برای اینکه مطلب عنوانی داشته باشد نام "خیال" را برای این پست برگزیدم. لینک بلاگ خانم تهرانی را که نامش "شرق واژه" است در آخر مطلب می آورم.  

سرم را باد با خود برده است

و دستانم از تو رد می شوند

                                 وقت در آغوش گرفتنت

گاهی فکر می کنم

این منم که " من " را دوست دارم

و تو که از " تو " به من نزدیک تری

                                  خیالی بیش نیستی ...

 

Wind has drifted my head

My hands pass through you

Holding you to my bosom

Sometimes, I ponder

This is me who loves "I"

And you who are closer to me than "You"

Are not but an illusion.

 

http://nasrin-hayaee.blogfa.com/


 
comment بهانه ()