گلایه

ادبیات/شعر/ترجمه

برگرد
نویسنده : محسن کریمی راهجردی - ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸
 

سلام!

خانم فریبا یوسفی مدتها است که مرا همچون بسیاری دیگر خواننده دائم بلاگ خود کرده است: http://www.haalaato.persianblog.ir

اینجا اول پست آخر ایشان را و پس از آن ترجمه اش را به انگلیسی می خوانیم.

مرگ را فراموش کرده‌ام

این است که از تو دور شده‌ام

تو دست‌هایت را در گیسوان من فرو می‌بردی

و روحم را دو تکّه می‌کردی

من با تو بر زمین، بر آسمان، بر آسمان بر آسمان بودم

با تو قلبم را نمی‌فهمیدم

ــ‌این که اکنون تپش‌هایش مرا به یاد خودم می‌آورد ــ

من فراموش کردم

پراکنده شدم

پس، از تو دور شدم

با باد سپری کردم

به خواب سپرده شدم

روحم خراشید

خراشید

خراشید

و از دیواره‌های مرگ فروافتادم

حلقۀ اتصالم برید

از خودم دور شدم

مداد را فراموش کردم

کلمه را از یاد بردم

حیران به انتطار تو ماندم

حیران به انتطار تو گشتم

بریدم

جهانم دو تکّه شد

فراموش کردم؛

خطم را

خانه ام را

دست‌هایم را

به آشفتگی باد سلام گفتم

و از هرچه روزی قلبم را می‌لرزاند فاصله گرفتم

تو مرا از من کندی

برگ تو بودم

تو بودم

درختم بودی

کتابم بودی

ورق‌های پراکنده‌ای شدم

در موج‌سواری بی‌برگشت حیرت

تو مرا از من کندی

من خودم را گم کردم

راهم دور شد

خسته شدم

فراموش کردم

شانه‌هایم درد گرفت

و صبر را از یاد بردم

اشک ترکم کرد

اشک رهایم نکرد

باد صورتم را برد

باد سایه ام را

باد ساقه ام را

باد خاکم را

ریشه ام را

راه را گم کردم در پیچ چندم جاده

پیچ چندم.

به من نگاه کن

مال تو ام

بودم

صورتم خیس است

مدادم کوچک شده است

و کاغذم سیاه

کم آورده‌ام و

هنوز همانی که بودی

آشفته‌ام

در هزار سر، که تو را گم کرده‌اند*

ثانیه‌ها برگشت نمی‌خورند

برگرد روی صورتم

چشمانم را به تو پس می‌دهم

چیزی به من برنمی‌گردد

اشک تمام حرف دلی‌ست

که به آب و آتش زده است

و این تجربه‌ای تکراری‌ست

که ...  ...   . .... . . .    . ...  .. .....

که روی کاغذ خیس نمی‌شود چیزی نوشت

 

 

 

I have forsaken Death

That is why I am distanced from you

You would comb your hands in my hair

And split my soul in two

With you I, was over earth, over sky, over sky over sky

With you I could not realize my heart

-this very one that bating reminds me of I -

I forgot

I dispersed

Then, got far from you

 I passed time with wind

I was passed to sleep

My soul got scratched

Scratched

Scratched

And I fell from the brinks of Death

My connecting ring cut

I got far from myself

I forgot the pencil

I forgot the lexicon

Wondering, waited for you

Waited for you, wondering around

I got exhausted

My universe ripped in two

I forgot;

My handwriting

My home

My hands

I saluted the agitation of wind

And got away from whatever someday would shiver my heart

You separated me from I

I was your leaf

I was you

You were my tree

Were my book

I became ripped pages

In a no-return wave surfing of amazement

You separated me from I

I lost myself

My way far

I got tired

I forgot

My shoulders in pain

And I forgot the patience

Tears deserted me

Tears did not leave me

Wind took my face

 My shadow

My stem

My earth

My roots

I lost my direction in some turn of the road

Some turn.

Look at me

I am yours

I was

My f ace wet

My pencil short

And my paper black

I’m short and

Yet you’re the same one

I am disturbed

In thousand heads that have lost you

Seconds would not return

Come back to my face

My eyes, I’ll give them back to you

Nothing would return to me

Tear is all one heart’s say

That is passing through fire and water

And this is a repeated experience

That …       .  ….  . . .    . …   ..  ……

On a wet paper nothing can be written

 

BY Fariba Yousefi

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
comment بهانه ()