گلایه

ادبیات/شعر/ترجمه

اولیس: ترجمه کامل به فارسی
نویسنده : محسن کریمی راهجردی - ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ فروردین ۱۳٩٠
 

 

 

نام اولیس برای خواننده فارسی زبان ادبیات غرب زمین نام نا آشنایی نیست. اولیس همان اودیسه قهرمان قدیمی منظومه همر یار همرزم پاریس در جنگ تروا است که همر شرح بازگشت اواز تروا به خانه اش واقع در جزیره ایتاکا را در سفری ده ساله به زیبایی جاودانه ساخته است. ایتاکا سرزمینی که قلمرو حکمرانی اولیس به شمار می رود نه تنها خانه پادشاه  را در خود دارد بلکه خاندانش را نیز پناهگاه است. در ایتاکا پنلوپه زیبا رو همسر و تلماکوس تنها پسر او در همه سالهای جنگ و بازگشت اولیس به خانه اگر چه دست به گریبان ماجراهای خود بوده اند با اینهمه با تحمل رنج بسیار حاصل از دسیسه های بیشمار مشتاقانه بازگشت اولیس را انتطار کشیده اند.

ماجرای اولیس تجسم جان شیفته انسان است.  جانی که شیفته دانایی است. جانی که از ابتدای خلقت در پی کشف چگونگی کارکرد جهان پیرامون خود دست به خطر زده است. این خطر اما چیزی نبوده و نیست جز حرکت یا سفر. این سفراغلب و برای بسیاری نظیر پنلوپه زیبا روی تلماکوس جوان ویا اکثر ساکنان ایتاکا حائز سیر در آفاق زمینی و تجربه آبهوای سرد و گرم و مردمان سرزمینهای دیگرنبوده و نیست بلکه نوعی سیر درنفس خویش است سفری که در مواجهه با تلاطم دریای خروشان زندگی در کمال ایستایی ظاهری رخ می دهد همانطوریکه یک سیب روی یک میز بی هیچ حرکت ظاهری پخته شده و به سرانجام خویش می رسد. حرکت در چغرافیا یا همان سیر درآفاق اما تنها برای آنانی اتفاق می افتد که روش کسب آگاهی را در حرکت مداوم از افقی به افق دیگر یافته اند واز این منظر سکون برایشان با نیستی برابر است. همانگونه که برای اولیس تنیسون نیستی چیزی نیست جز همان خاموشی جاودان که آگاهی متقنی از ورای آن برای او متصور نیست.

می دانیم که تنیسون در شعر خویش که در قالب دراماتیک منولوگ سروده به ماجرای اولیس در منظومه همر نظر داشته. در حقیقت تنیسون اولیس را از روی آنچه که برای اودیسه در منظومه همر اتفاق افتاده نوشته است. در منظومه همر وقتی که اودیسه به ایتاکا باز می گردد سفر دیگری را در سر می پروراند سفری که هرگز در اودیسه همر انجام نمی شود و از آن شرحی نیز بر نمی رود. آنطور که از تسلسل ادبیات مغرب زمین تا پیش از اولیس تنیسون بر می آید رد این آخرین سفر را اما در کمدی الهی دانته در کتاب دوزخ یا اینفرنو می بینیم هر چند که با کمی تغییر. دانته  و تنیسون  هر دو بر اینند که اولیس هرگز به خانه به ایتاکا باز نمی گردد و همواره به سفر بر روی آبها ادامه می دهد  با این تفاوت که نگاه دانته و نگاه تنیسون به این سفر دائمی بسیار متفاوت است. آنجا که دانته سفر را اصولا امری غیر ضروری و کاری از روی ماجراجویی می انگارد و سیر درونی را پسندیده تر می داند  تنیسون اما سفر را لازمه نیل به آگاهی اش می پندارد. سفری که نه تنها با مرگ پایان نمی پذیرد بلکه رحلت از این جهان افقهایی نا دیده را به روی جان انسانی این مسافر همیشگی باز می کند. شاید جالب توجه باشد اگر خواننده جوینده فارسی زبان بخواهد تقابل این دو نگاه را به زندگی و فهم آن در تفاوت سفر و حضر سعدی و حافظ دنبال کند.

لرد آلفرد تنیسون متولد به سال 1809 و متوفی به سال 1892 منظومه اولیس را در رثای از دست دادن نا بهنگام  یار دوران جوانی اش آرتور هنری هالام به رشته تحریر درآورد. تنیسون و هالام دوبار با هم به دور اروپا سفر کردند.


اولیس

 

چه بی ثمر است چون من شهنشهی بیحاصل

پای افسرده اجاقی اینچنین در میان صخره هایی سترون

 با سالخورده همسری همباز

 استاده ام به تقریر ناهمگون تقدیربر ناسربراه مردمانی

 که می اندوزند و می خوابند و می خورند و هیچشان از من آگهی نیست.

 

 راحتیم نیست از رحیل : خواهم نوشید

 جام زندگانی را تا به درد: همه عمر را پیموده ام به شادمانیهایی بزرگ و

 به  رنجهائی سترگ همراه با آنانی که عزیزم داشته اند

وهم  یکه و تنها بر ساحل و هم بر آب

در میان سحاب تندرو آنگاه که ستارگان برج ثور

از عمق صورتهای افلاکی به رگبار تازیانه بر سطح پریده رنگ دریا می زدند:

بس که همواره با دلی عطشناک گردیده ام گرد جهان را

 دیگر جز از نامی از من نمانده

چشیده ام سرد و گرم آبهوای شهرها را

و دیده ام سرزمینهائی را

 با مردمانی برفتار و می شناسم داوران و حکمرانانی را بسیار

همه اما سرفرازترین و خویشتنم  لیک هرگز نی خوارترین.

و نوشیده ام  شادکامی نبرد را همراه همگنانم  

در دوردستها در زنگازنگ صفحات بادخیز  تروا

من پاره ای گشته ام از آنهمه  که دیده ام

با اینهمه زندگی طاقدیسی است که از درون آن

آن نادیده جهانی می درخشد که کرانه اش تا جاودان

تا که در حرکتم ناپیدا می شود.

چه بی مفهوم است :درنگ/ بپایان رسیدن

بی هیچ درخششی زنگار بستن و نیفروختن درکارراز!

زندگی گویی دم بود وبازدمی ! انباشتن عمر بر عمر

 چه کوتاه بود و از آنهمه نفس برای من دیگر

ناچیزی مانده: با اینهمه هر ساعت غنیمتی است

تا به آن خاموشی جاودان یا بهتر از آن

آوردگاه جهانی است تازه و چه نفرت آور بود

آن سه خورشیدگردی که به  انبار و احتکار خویش گذراندم

و این روح خاکستری چه هوسبازانه در طلب است تا

بدنبال حکمت مانند یک اختر فروشونده تا

ورای دورترین مرزهای فهم آدمی فرو رود.

 

این پسر من است. تلماکوس خود من

آنکه برایش چوبدست شاهی و جزیره را باقی می گذارم

دردانه ام  خردمندانه به انجام خواهد رساند

این مهم را تا با ندبیری آهسته نرم کند

این نابفرهنگ مردم را و با تدریچ و با نرمی

به راهشان آرد و به زایندگی و نیکی رهنمونشان باشد

هیچ سرزنشی بر او روا نیست  استاده در مرکز حبابی

از روزمرگی.  فروتنی پیشه کرده تا بر نشود به غرفه های لغزش و

تا بپردازد به پرستش خداوندوندگاران خاندانم

آنهنگامی که دیارم را ترک گفته باشم . اوسر به کار خود دارد و من به کار خویشم.

 

بر ساحل بندر آرمیده کشتی باد پیچانیده در بادبانهایش

آسمان نیمه تاریک است و دریا گسترده. ناویانم این

زجردیده روانهای مشقت کشیده هم رایم

 همواره  سرخوش درمعرص تندر و هرم خورشید بوده اند

و با قلبهائی آزاد و پیشانیهائی گشاده  جنگیده اند. سالخوردگانیم من و تو

پیرانه سری هم اما رنج و غرور خود را دارد

مرگ به همه ما نزدیک شده: اما قبل از مرگ

کاری سترگ مانده تا به انجام رسد

اما نه به دست مردان ناشایستی که با خدا در جدالند

فانوسها چشمک زدن را دربلندای صخره ها آغاز می کنند

روز بلند آب می رود ماه بطی بر آسمان بر می شود: دریا

با نواهای بسیار بر خود می پیچد و ناله می کند. بیائید دوستان من

برای جستجوی جهانی نو دیر نیست.

بجنبید پشت بر پشت هم بدهید و بر آبراهه پارو زنید که می خواهم

تا ورای غروب و تا ورای همه اختران مغربی برانم

تا هنگامی که بمیرم

شاید که خلیچی ما را در خود فرو کشد

شاید که جزایر خوشبختی را فتح

وآشنا آشیل کبیرمان را ملاقات کنیم

 

اگر چه بسیار از دست داده ایم هنوزاما بسیار در راه است

اگر چه دیگر نیرومندانی نیستیم که روزگارانی دور

زمین و آسمان را می جنبانیدیم اما هنوزهمانیم که بودیم

تنی واحد با قلبهایی پهلوانوار

خسته از جفای سرنوشت و گذر زمان با اراده ای خلل ناپذیر

تا بکوشیم تا بجوئیم تا بیابیم و تا تن تیاسائیم

آلفرد لرد تنیسون (1892-1809)

  

 

 

 

Ulysses

 

It little profits that an idle king,
By this still hearth, among these barren crags,
Match'd with an aged wife, I mete and dole
Unequal laws unto a savage race,
That hoard, and sleep, and feed, and know not me.

I cannot rest from travel: I will drink
Life to the lees: all times I have enjoyed
Greatly, have suffered greatly, both with those
That loved me, and alone; on shore, and when
Through scudding drifts the rainy Hyades
Vexed the dim sea: I am become a name;
For always roaming with a hungry heart
Much have I seen and known; cities of men
And manners, climates, councils, governments,
Myself not least, but honoured of them all;
And drunk delight of battle with my peers;
Far on the ringing plains of windy Troy.
I am a part of all that I have met;
Yet all experience is an arch wherethrough
Gleams that untravelled world, whose margin fades
For ever and for ever when I move.
How dull it is to pause, to make an end,
To rust unburnished, not to shine in use!
As though to breathe were life. Life piled on life
Were all too little, and of one to me
Little remains: but every hour is saved
From that eternal silence, something more,
A bringer of new things; and vile it were
For some three suns to store and hoard myself,
And this grey spirit yearning in desire
To follow knowledge like a sinking star,
Beyond the utmost bound of human thought.

This is my son, mine own Telemachus,
To whom I leave the sceptre and the isle —
Well-loved of me, discerning to fulfil
This labour, by slow prudence to make mild
A rugged people, and through soft degrees
Subdue them to the useful and the good.
Most blameless is he, centred in the sphere
Of common duties, decent not to fail
In offices of tenderness, and pay
Meet adoration to my household gods,
When I am gone. He works his work, I mine.

There lies the port; the vessel puffs her sail:
There gloom the dark broad seas. My mariners,
Souls that have toil'd, and wrought, and thought with me —
That ever with a frolic welcome took
The thunder and the sunshine, and opposed
Free hearts, free foreheads — you and I are old;
Old age hath yet his honour and his toil;
Death closes all: but something ere the end,
Some work of noble note, may yet be done,
Not unbecoming men that strove with Gods.
The lights begin to twinkle from the rocks:
The long day wanes: the slow moon climbs: the deep
Moans round with many voices. Come, my friends,
'Tis not too late to seek a newer world.
Push off, and sitting well in order smite
The sounding furrows; for my purpose holds
To sail beyond the sunset, and the baths
Of all the western stars, until I die.
It may be that the gulfs will wash us down:
It may be we shall touch the Happy Isles,
And see the great Achilles, whom we knew

Tho' much is taken, much abides; and though
We are not now that strength which in old days
Moved earth and heaven; that which we are, we are;
One equal temper of heroic hearts,
Made weak by time and fate, but strong in will
To strive, to seek, to find, and not to yield.

 


 
comment بهانه ()