گلایه

ادبیات/شعر/ترجمه

شله زرد
نویسنده : محسن کریمی راهجردی - ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٦
 
خوب من اینجا نشسته ام در این استارباکس شلوع در این همهمه بیخود بهار سیاتل دوهزارو هفت
فنجان موکا داره سرد میشه ذره ذره و من به بخاری که ازش بلند میشه نگاه میکنم و بوی شیر و قهوه همراه با بخار من رو با خودش میبره به پای دیگ نذری شله زرد به غوغای بوی دیگ شیر داغ و آنطرفتر همهمه غل غل رعفران و برنج و سکر مست کننده شکر با دستهای مادرم که هم میزند شله زرد را وحاج عمه ام را و مادر بزرگ و پدرم که از در می آید..

واینبار که یوسف باز غافلگیرم میکند تنها دوست همه این سالهای آخر تنهائی من
بی هیج تعارفی سر میکشد موکا را و صاف زل میزند توی چشمهایم که باز هم که یخ کرده این قهوه و من باز برایش بگویم که بعد از سی و اندی سال زندگی در این طرف دنیا هنوز نمیداند فرق موکا و قهوه را و باز انگار از هوا به زمین افتاده باشم و تو نباشی و من دلم بهانه بگیرد و یوسف باز هم توی لب برود...
و باز هم از جا برخیرم تا جنیفر چشمکی بزند و زیر گوشم بگوید از یوسف و نگاههایش خوشش نمی آید و  من باز بگویم به جهنم و او باز اخم کند و باز دست یوسف را بگیرم و خود را در شلوغی غروب گم کنم...


 
comment بهانه ()