گلایه

ادبیات/شعر/ترجمه

سه
نویسنده : محسن کریمی راهجردی - ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٦
 

با عرض معذرت از دیرکرد ادامه داستان از آنهائی که یک و دو را نخوانده اند خواهش می کنم ابتدا آن دو قسمت را بخوانند. این قسمت را دوباره آپلود کردم چون به نظر می رسید که در بعضی جاها صفحه کامل باز نمی شده.

عصر شده. یک روز خردادی سال یکهزارو سیصد و شصت و هفت ! مجید دنبالم آمده. از ملی راه بیرون زده ایم و از جاده کمربندی به قصد مجنون می رانیم. چند ساعتی بیش در شهر نبوده ام. همین چند ساعت هم دلم طاقت نمی آورد.دلم بوی شهرهوای شهررنگ شهر درو دیوار شهر رفت و آمد شهر زمین شهر و آسمان شهر را تاب نمی آورد.از سه راه خرمشهر که بیرون زدیم سر سه راه سوسنگرد میان انبوه جمعیت گیر افتادیم . غلغله ای  است از نفس و زمین . آدمها لابه لای گاومیش ها بزها و گوسفندان روی سطح جاده تنگ هم وول می خورند. انگار که بازار مکاره ای هر روزه. زنهای عرب  دراز و کوتاه با عبایه های  بلند سیاه و خاک آلود دمپایی به پا مقنعه و چلابه به سر وروی آن سبد هائی بزرگ  از همه چیز پر. مرغ  اردک وحشی غاز وجوجه  جفت  جفت وانواع سبزیهای خود رو. انگار که کابینی از سفینه نوح را کلاهی کرده باشند بر سردر میهمانی باشکوهی در پرده ای ازهزارتوی جهنم. دهانه تنگ ورودی جاده همچنان که کمرش شکسته و به سمت سوسنگرد می رود از دو طرف خیابان حفر شده و لوله های  سیمانی تو خالی و حجیم در هر طرفی  روی هم انباشته اند تو گوئی خاموش اما بی قرارصف بسته اند تا هر چه سریعتر دفن بشوند  آنوقت از راه گلوگاهائی تنگتر و تنگتروزوایائی تند از حفره ای تاریک بچسبند به پیچ در پیچ روده های آدمها ئی وبعد دهان باز کنند از دهان هزاران هزار بنی بشر تا سرانجام  سهم متعفنشان را ازاینهمه  خلقت ظریف و زمخت یکجا ببلعند. گرما خاک پشه ومگس در هم پیچیده اند  و باریکه آبی که چندگامی آنطرفتر به گل و بعد به لجن سبز و بعد تربه رنگ آبی چرک درآمده وعاقبت  خودش را به سیاهی باخته بی رمق  زیر تیغ آفتاب  خشک می شود. همهمه فروشندگان دوره گرد و صدای موسیقی عربی رادیو بغداد که از رادیوضبط های مسروقه به گوش می رسد فریاد زیر گوشی و تیز فروشندگان بنگ تریاک حشیش ناس و گرت  انواع سیگارهای قاچاق واز همه فراوانتر و مشهورتر بغداد.  اینها و همه و همه دیگرآخرین تصویرهایی است که می شود از شهر دید.اهواز زیر دلم می زند.

 

 برای بیرون رفتن از این معرکه  تا  جایی که بشود سرعت بگیری و دور بشوی از این غوغای شام چاره ای نیست الا اینکه بگذاری تا این موج نا آرام زندگی تو را با خود ببرد تا راهی باز بشود فرجی یا مفری تا بروی به سمت خرمشهر.در گردنه جاده مینی بوسها به صف آماده اند برای بازگردندن اهالی سوسنگرد و روستا های اطراف به خانه هایشان. مینی بوسها بی اختیاراول مرا به یاد گاراژ سوسنگرد می اندازد بعد به اسمی که اهالی برایش انتخاب کرده بودند: گاراژ عیسی! بعد به اینکه عیسی صاحب گاراژ  پدر محسن حسینی  است و یاد محسن خاطر مرا به زمانی نه چندان دور اما انگار هزاره هایی بعید تر پرتاب می کند ...

                                                          ادامه دارد



 
comment بهانه ()