گلایه

ادبیات/شعر/ترجمه

مجید و زمانی اصل
نویسنده : محسن کریمی راهجردی - ساعت ٦:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٦
 
سلام
مجید زمانی اصل را شاید همه نشناسند اما همه آنها که روزی گذارشان به میدان شهدا اهواز افتاده حتما او را و بساط کتابفروشی اش را دیده اند. مجید را از سالهای دور می شناسم از روزهای بهار آزادی که چه زود غروب شدند تا دفتر جنبش مسلمانان مبارز در اهواز تا تاکسی اجاره ایش که در آن " امت" می داد به مسافرانش که بخوانند تا پائیز مقاومت و مزار فرهاد خلفی و دیگر جنبشی هائی که همراه خیل کسانی که از تندباد وحشی تجاوز چه مظلومانه پژمردند...
مجید همه وجودش نورانی است باور نمی کنید دفعه بعد که گذارتان به فلکه شهدا افتاد بایستید و نگاهی به مجید بکنید.
مجید تا آنجایی که به یاد دارم با کلی زحمت دفتری را منتشر کرد به نام " مزامیر پیاده رو" این دو کار از همان دفتر است که نسخه ای از آن را در یک غروب آخرین روزهای حضورم در میهن برایم امضا کرد و به من داد.
از همه گنجینه کتابهایم که مثل بسیار کسان و اشیا دیگر پشت سر گذاشتم دفتر شعر مجید را اما با خود به ینگه دنیا آورده ام و هر از گاهی با تکرار تورقش بوی گل را از گلاب تجربه می کنم.

خوشبختی شاید پروانه یی مرده است که از پلک های آب برمی گیریم
و لای دفتری از شعر می گذاریم
تا شاید شاید روزی روزگاری
یک ترانه اردیبهشتی شود.
باران بر فقرم می بارد بر کتابهای پهن شده بر پیاده رو
و عابرانی که می دوند انگار واژگانی خیس اند
با چتری از رویا و نداری ها
راستی چقدر باید تهی دستی را تاب آورد چقدر؟
باران بر فقرم نه
باران بر پروانه مرده می بارد.

***

این قدر بی انصاف نباش
اگر می خواهی از این کوه از این سوسن ها
از قرنفل ها از رود از هر که بر سر راهت سبز می شود
بپرس!
خواهد گفت که من بوده ام که ماه را بر شانه ها
بارها از رود عبور داده ام
به کفش ها و پیراهن کهنه ام به بساط کتابفروشی ام نگاه نکن
حالا دست بر سر هر قرنفل که بکشم
حتما خوابهایش بوی دریا می گیرد.


 
comment بهانه ()