گلایه

ادبیات/شعر/ترجمه

سه زن
نویسنده : محسن کریمی راهجردی - ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٧
 

 

قسمت اول داستان زنان گمشده نوشته خانم "جون اسپنس" را برایتان ترجمه کرده ام.

سه تا زن ناپدید شده اند. یک مادر، دختر نوجوانش و دوست دخترش- کیف ها و ماشین هاشان را جا گذاشته اند، تلویزیون روشن و درقفل نکرده مانده.

دختره قرار بوده اون روز با دوستاش بره کنار دریاچه وتا شب اونجا باشه اما پیداش نشده. دوستهاش هم هی تلفن زده اند اما کسی جواب نداده. وقتی که نفهمیده بودند چی شده رفته بودند و خونهه رو گشته بودند وبعد قبل از اینکه پلیس روخبر کنند خرده شیشه های نورگیر شکسته رو هم رفته بودند.

بعد پلیسها اومدند. ته کفشها رو نیگاه کردند و با یه برس کوچیک هی یه گرت سیاهی زدند به همه چیز و اثر انگشت برداشتند. روی بعضی چیزا هم تپ و تپ زدند اما چیزی دستگیرشون نشده. از حرفهای درو همسایه هم چیزی نماسیده بود. میگند دیر وقت بوده. یه وانت سبز و یه باری سفید دیده بودند که اینطرفها ول می گشته. یه مرده با گیس قهوه ای بلند نه چندان هیکل داری رو هم اون پایینترا نزدیک خط آهن دیده بودند که شلوارک پاش بوده و کتونی.

اما هیچ سرنخی پیدا نشده. هیچ کس نمیدونه چی شده.

 پلیسها میگند هرکی بوده به قصد مادره رومبیده تو خونه حالا یا می خواسته  سرقت کنه یا مادره رو . اونوقت بوده که دخترا هم یهو سر می رسند یارو هم که ترسیده بوده هر سه تا رو دزدیده. از بس هم هول شده بوده هی ریخت و پاش کرده وتا به دخمه اش برسه  از خودش کلی رد پا به جا گذاشته.

 اما راستیاتش چیز درست و حسابی به دست نیومده جز یک قطره خون دم در که اونهم معلوم شد مال یکی از دوستای دختره بوده که موقع جمع کردن شیشه ها رفته توی انگشتش و خون افتاده. حال همه گرفته شده از دست اون دوستای بی معنی که بیخود همه مدارک رو شستن و روفتن. اما آخه مگه میشه یه شیشیه ای بشکنه و هیچ آژیری بلند نشه؟ پس اون کیفها چی؟ زنها هیچوقت کیفشون رو جا نمی زارند.

البته بازار راست و دوروغ هم قاطیه. اون دختره که گمشده،" ویکی" ، از سال اول دبیرستان به اینطرف همچین هم با اون دوستش "آدل" دمخور نبوده، یعنی هر کی رفته سی خودش" ویکی" که همچین زرق وبرقی بود و اهل ددرودودور و مهمونی با اون پوست سبزه اش یه کاره ورداشت و موهاش رو زرد و سفید کرد.

 اما اون یکی "آدل" سرش بیشتر تو درس و مشق بود، موهاش فرفری بود وهمچین استخون دار. میگند ورزش هم می کرده. اما یه شب که جشن فارغ التحصیلی شون بوده دلشون واسه هم میجوشه و گذشته ها رو دور می ریزند و از گناه هم می گذرند. آدل به خونه اشون تلفن می زنه و می گه که می خواد بعد از چهار سال یه شب بمونه خونه ویکی اینا.

 ماشین کوچیک و نوش هم که در خونه اونها پارک شده نشونه اینه که به خونهه رسیده.

آدل تو کیف جاموندش یه دوایی داشته که باید هر روز می خورده. برای همین هم  پدر و مادرش خیلی این درو اون در زدند. استیشن واگونشون رو پر کردند از اعلامیه و دور شهر راه افتادند، روی زیرپوشهاشون هم عکس دخترشون رو چاپ کردند و زیرش نوشتن لطفا اگه چیزی می دونید بگید. یه ویدئو هم درست کردند و دادند به تلویزیون. دختره توی فیلم مانکن شده و داره واسه یه خیاط خونه محلی ادای عروسها رو در می آره و هی لباسهای توری می پوشه، با اون دامن و موهای فرفریش و اون دندونهای سفیدش که عین مرواریدند آدم فکر می کنه که خیلی معصومه وحتما یه بلایی به سرش اومده.

اما از اینکه چی به سر اون مادره "کی" و دخترش"ویکی" اومده خبر موثقی نیست.

 

 


 
comment بهانه ()