گلایه

ادبیات/شعر/ترجمه

اولیس
نویسنده : محسن کریمی راهجردی - ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٧
 

سلام

برای این پست قسمت اول از برگردان شعر "یولیسیس" نوشته آلفرد لرد تنیسون را آورده ام. کار برگردان این شعر هنوز تمام نشده اما امیدوارم یکی از همین روزها فرصت  و کار را تمام کنم.

"تنیسون" ماجرای "اولیس" قهرمان افسانه ای را در قالب "دراماتیک مونولوگ" سروده است. از آنجایی که شرح ماجرای "اولیس" را همه می دانید اینجا به توضیحی مختصر در باب "دراماتیک مونولوگ" اکتفا می کنم.

"دراماتیک مونولوگ" قالبی از شعر است که در آن "من" گوینده یا راوی درونی شعر ماجرای زندگی خودش را بیان می کند و به این صورت در واقع خودش را در ظاهر و باطن و در حال و گذشته به ما می نماید.  البته باید توجه داشت که  کلمه "دراما"  در اینجا ابدا ربطی به "نمایش" ندارد و فقط به خاطر اینکه راوی ماجرای خودش را با ذکر زمان و مکانی که در آن به سر می برد برای خواننده شرح می دهد در نام این نوع شعری آمده است. برای اینکه این تعریف را بهتر گفته باشم شما را به خواندن دوباره  "مسافر" و "صدای پای آب" از  "سهراب سپهری" ارجاع می دهم که به نظرم بهترین نمونه های "دراماتیک مونولوگ" در شعر فارسی هستند.

 صد البته بنایم نبوده که در اینجا باب نقد ادبی را باز کرده باشم اما به نظر می رسید بدون ذکر این اندک هم نمی شد این برگردان را در اینجا آورد. 

کار برگردان این شعر از بسیاری جهات طاقت فرسا است برای همین هم خواهش می کنم که از بذل راهنمایی دریغ نفرمایید.

اولیس

چه بی ثمر است چون من شهنشهی سرگردان

پای افسرده اجاقی اینچنین

 در میان صخره هایی سترون

همباز با سالخورده همسری

 استاده ام به تقریر ناپایدار تقدیر

بر ناسربراه مردمانی که می انبازند و  می خورند  و می خوابند

 و هیچشان از من آگهی نیست.

 راحتیم نیست از رحیل :

خواهم نوشید جام زندگی را تا به درد:

من پیموده ام روزگارانی را

 به شادمانیهایی بزرگ و به  رنجهائی عظیم

 با آنانی که عزیزم داشته اند همراه

و یکه و تنها بر ساحل . 

و هم در میان سحاب تندرو آنگاه که ستارگان برج ثور از عمق صورتهای افلاک

 به رگبار تازیانه بر سطح پریده رنگ دریا می زدند:

بس که همواره با دلی عطشناک گردیده ام گرد جهان را

 دیگر جز از نامی از من نمانده

چشیده ام سرد و گرم آبهوای شهر ها را

و دیده ام سرزمینهائی را

 با مردمانی برفتار و می شناسم داوران و حکمرانانی را بسیار

همه اما سرفرازترین

 و خویشتنم  لیک هرگز نی خوارترین.

 

 

 

 

Ulysses

It little profits that an idle king,
By this still hearth, among these barren crags,
Match'd with an aged wife, I mete and dole
Unequal laws unto a savage race,
That hoard, and sleep, and feed, and know not me.
I cannot rest from travel: I will drink
Life to the lees: All times I have enjoy'd
   Greatly, have suffer'd greatly, both with those
   That loved me, and alone, on shore, and when
Thro' scudding drifts the rainy Hyades
Vext the dim sea: I am become a name;
For always roaming with a hungry heart
Much have I seen and known; cities of men
And manners, climates, councils, governments,
Myself not least, but honour'd of them all;

 

 


 
comment بهانه ()