گلایه

ادبیات/شعر/ترجمه

خوان هشتم
نویسنده : محسن کریمی راهجردی - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

سلام

برای این پست منظومه "خوان هشتم" سروده همدم شبهای تنهائیم "مهدی اخوان ثالث" را به فارسی و به انگلیسی می خوانید:

 یادم آمد , هان ,
داشتم می گفتم , آن شب نیز
سورت سرمای دی بیدادها می کرد .
و چه سرمایی , چه سرمایی !
باد برف و سوز و وحشتناک
لیک , خوش بختانه آخر , سرپناهی یافتم جایی
گر چه بیرون تیره بود و سرد , هم چون ترس,
قهوه خانه گرم و روشن بود , هم چون شرم ...
همگنان را خون گرمی بود .
قهوه خانه گرم و روشن , مرد نقال آتشین پیغام
راستی کانون گرمی بود .
مرد نقال -آن صدایش گرم , نایش گرم ,
آن سکوتش ساکت و گیرا
و دمش , چونان حدیث آشنایش گرم-
راه می رفت و سخن می گفت .
چوب دستی منتشا مانند در دستش ,
مست شور و گرم گفتن بود
صحنه ی میدانک خود را
تند و گاه آرام می پیمود .
همگنان خاموش ,
گرد بر گردش , به کردار صدف بر گرد مروارید ,
پای تاسر گوش
-"
هفت خوان را زاد سرومرد ,
یا به قولی "ماخ سالار " آن گرامی مرد
آن هریوه ی خوب و پاک آیین - روایت کرد ;
خوان هشتم را
من روایت می کنم اکنون ,....
من که نامم ماث "
هم چنان می رفت و می آمد.
هم چنان می گفت و می گفت و قدم می زد
"
قصه است این , قصه , آری قصه ی درد است
شعر نیست .
این عیار مهر و کین مرد و نامرد است
بی عیار و شعر محض خوب و خالی نیست
هیچ -هم چون پوچ - عالی نیست
این گلیم تیره بختی هاست
خیس خون داغ سهراب و سیاوش ها,
روکش تابوت تختی هاست ..."
اندکی استاد و خامش ماند
پس هماوای خروش خشم,
با صدایی مرتعش , لحنی رجز مانند و دردآلود ,
خواند : آه ,
دیگر اکنون آن , عماد تکیه و امید ایرانشهر ,
شیر مرد عرصه ی ناوردهای هول ,
پور زال زر , جهان پهلو ,
آن خداوند و سوار رخش بی مانند ,
آن که هرگز -چون کلید گنج مروارید -
گم نمی شد از لبش لبخند ,
خواه روز صلح و بسته مهر را پیمان ,
خواه روز جنگ و خورده بهر کین سوگند
آری اکنون شیر ایران شهر
تهمتن گرد سجستانی
کوه کوهان , مرد مردستان
رستم دستان ,
در تگ تاریک ژرف چاه پهناور ,
کشته هر سو بر کف و دیواره هایش نیزه و خنجر ,
چاه غدر ناجوان مردان
چاه پستان ,چاه بی دردان ,
چاه چونان ژرفی و پهنایش , بی شرمیش ناباور
و غم انگیز و شگفت آور ,
آری اکنون تهمتن با رخش غیرت مند ,
در بن این چاه آبش زهر شمشیر و سنان, گم بود
پهلوان هفت خوان , اکنون
طعمه ی دام و دهان خوان هشتم بود
و می اندیشید
که نبایستی بگوید , هیچ
بس که بی شرمانه و پست است این تزویر .
چشم را باید ببندد, تا نبینید , هیچ ...
بعد چندی که گشودش چشم
رخش خود را دید
بس که خونش رفته بود از تن ,
بس که زهر زخم ها کاریش
گویی از تن حس و هوشش رفته بود و داشت می خوابید .
او از تن خود - بس بتر از رخش -
بی خبر بود و نبودش اعتنا با خویش .
رخش را می دید و می پایید .
رخش , آن طاق عزیز , آن تای بی همتا
رخش رخشنده
با هزاران یادهای روشن و زنده ...
گفت در دل : " رخش ! طفلک رخش !
آه ! "
این نخستین بار شاید بود
کان کلید گنج مروارید او گم شد .
ناگهان انگار
بر لب آن چاه
سایه ای را دید
او شغاد , آن نابرادر بود
که درون چه نگه می کرد و می خندید
و صدای شوم و نامردانه اش در چاهسار گوش می پیچید ...
باز چشم او به رخش افتاد -اما ... وای !
دید ,رخش زیبا , رخش غیرت مند
رخش بی مانند ,
با هزارش یادبود خوب , خوابیده است
آن چنان که راستی گویی
آن هزاران یاد بود خوب را در خواب می دیده است ....
بعد از آن تا مدتی , تا دیر ,
یال و رویش را
هی نوازش کرد ,هی بویید , هی بوسید ,
رو به یال و چشم او مالید ...
مرد نقال از صدایش ضجه می بارید
و نگاهش مثل خنجر بود :
"
و نشست آرام , یال رخش در دستش ,
باز با آن آخرین اندیشه ها سر گرم
جنگ بود این یا شکار ؟ آیا
میزبانی بود یا تزویر ؟
قصه می گوید که بی شک می توانست او اگر می خواست
که شغاد نابرادر را بدوزد - هم چنان که دوخت -
با کمان و تیر
بر درختی که به زیرش ایستاده بود ,
و بر آن بر تکیه داده بود
و درون چه نگه می کرد
قصه می گوید
این برایش سخت آسان بود و ساده بود
هم چنان که می توانست او , اگر می خواست ,
کان کمند شصت خم خویش بگشاید
و بیندازد به بالا , بر درختی , گیره ای , سنگی
و فراز آید
ور بپرسی راست , گویم راست
قصه بی شک راست می گوید .
می توانست او , اگر می خواست .
لیک                  ..."

 

 

Aha, I remember…

I was telling, that night too

Brutal was November’s keen cold

and what a cold what a cold!

Snowy wind, cold and dreadful

But, fortunately at the end, I found a shelter somewhere

Although out was dark and cold, like fear

The teahouse was warm and bright, like shame…

Friendly were fellows.

Teahouse warm and bright, the bard man had a hot story

Indeed it was a warm gathering.

The bard man, his voice warm, his vocals warm,

His pauses silent and attractive

And his breath lively- like his familiar narration-

walked and talked

A piece of wood like a baton in his hand

full of excitement and warm by telling his story

moved in his small arena

Fast and at times slow 

Fellows silent

Circled around him, as the shell around a pearl

head to toe ear

He narrated “The Seven Ordeals” that tall free-born man

Or as they say “MAKh master” the respected man

The good and clean-belief man of Herat

The eighth ordeal though,

I narrate it now…

I who my name is MAS”

He would come and go

Teling the story strolling

“this is a story, a story, yes a pain story

It is not a poem.

This is the criterion of love and hate of a man and a coward

Although it is not free of elements of a good poem

Nothing-like vanity- is not superior

This is the carpet of dark destinies

Wet by warm blood of those alike Sohrab and so many Siavoush

This-carpet- is the cover to the coffin of so many Takhti”…

Paused standing and remained silent for a while

Then harmonious with the roar of wrath,

With a vibrating voice, in a painful and boasting rhythm

Said: AAh,

And now that pillar of support, hope of Iran

The lion man of so many dreadful unequal battles 

Son of golden Zall the world champion

Owner and rider of unique Rakhsh

The one who smile-as if key to a pearl treasure box-

would never hid off his lips,

on peace days of merciful promises

or on war days of oath for revenge

Yes, the lion of Iran, now

Tahamtan the Sajestanic champion

Mountain of all mountains

Man of the men’s land

Rostam son of Dastan

In the depth of a dark vast dig

Daggers and spears set across every direction of its bottom and walls

Well of treacherous cowards

Well of low, well of senseless

An unbelievable shameless act as depth and vast of the dig,

And sorrowful and storming

Yes, Tahmtan now with zealous Rakhsh

Was lost in depth of this well, its water the poison of swords and spear heads

Paladin of “The Seven Ordeals” now

prey to the mouth and trap of the eighth ordeal

was pondering that

he should say none

Because so shameless and low is this trick

He must close his eyes, behold none

After a while, when he opened his eyes

Saw his Rakhsh

bled so much

Poison impelling to his wounds

As if he has lost his senses and was sleeping.

Rostam, ignorant to his body- much worse than Rakhsh’s

paid no attention to his wounds.

He was watching and looking after Rakhsh.

Rakhsh that dear unique one, that peerless one

Radiant Rakhsh

Along with thousands of bright alive memories…

He said to himself: “Rakhsh! darling Rakhsh!

AAh!

This must have been the first time

that his key to the pearl box was lost.

Suddenly as if

On the rim of the well

He saw a shadow

It was Shoghad, the stepbrother

Who was looking down into well laughing

his morbid and coward laughter echoed in ear well…

Again he looked at Rakhsh- but … Uh!

beautiful Rakhsh, dignified Rakhsh, Rakhsh the unique

is sleep along with thousands of good memories

As if

thousands of good memories have been not but a dream…

After that for some time, to the last,

caressed his mane, his face,

kissed, and smelled, smelled and kissed and kissed

And rubbed his face to Rakhsh’s mane and eyes

Mournful sounds raining off the bard man’s voice

And his look was like a dagger:

slowly sat down,

Rakhsh’s mane in his hand

Again, occupied by the last thoughts

Was this a war or a hunt? Whether

receive or deceive?

The story says that no doubt he could, if he wanted to

To sew Shoghad, the stepbrother-though he did

With bow and arrows

to the tree he was standing by

Leaning on it

Looking into well

The story says

This was so easy and simple for him

Though he could do that if he wanted to

To unroll that 60 chained lasso of his

And throw it up to a tree, a hanger, or some rock

And come up

truly if you ask me, I tell you true

No doubt the story is telling the truth

He could if he wanted to

But…


 
comment بهانه ()