گلایه

ادبیات/شعر/ترجمه

جوهر نارنجی
نویسنده : محسن کریمی راهجردی - ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۱
 

جوهر نارنجی

توفان در زد. تو نبودی. رفته بودی. رفته بودی و پاهای من رو هم با خودت برده بودی. من هر چی کردم نتونستم جم بخورم. توفان عصبانی شد. هی کوبید به در. با مشت. بعد لگد زد. یکی دوبار حتی سرشم کوبید به درگاهی.

 تو رفتی. وقتی می رفتی بهم گفتی قاتل. من گفتم من قهرمانم. باور نکردی که. پاهامو برداشتی و رفتی. من گفتم مال تو همه مال خودت. هرچی دارم. محلم ندادی. منم به توفان محل ندادم. یعنی اول داد زدم اما نشنید. گفتم:

توفان پری پاهامو برده !... باید بری دنبال پری پیداش کنی بیاد در رو باز کنه ...

 اونقدر اما سر و صدا می کرد که صدای من بهش نمی رسید.

بعد من گفتم کاش پری هم اون هوهوی توی سرش یه دقه وا می ذاشت اونوقت شاید می شنید حرفامو.

اونقدر توفان هی دق و دق کرد که خوابم برد. تو رفته بودی. من پا نداشتم. نه آبی واسم گذاشته بودی نه نونی.

... من تو باغ بودم. باغبون بودم. شیخ مهدی هم داشت مرکب نارنجی درست می کرد واسه خودنویسش. آب تره، پوست گردو. واسه سبز و قهوه ای و پوست انار واسه سرخ. سرخ سرخ. و نارنجی واسه جوهر خودنویسش. خودنویس شیخ مهدی فرنگی بود. خودنویسه چند جاش شکسته بود. اما هرجاشو یه جوری سرهم کرده بود. هیچوقت نگفت نارنجی خوش رنگ خودنویسش از چی بود. گاسم بومادرون. گاسم هویج و زرنیخ.

آبمیوه گیری نارنجیه یادته؟ همون که تا روشنش می کردم و یه هویج توش می نداختم شروع می کرد به راه رفتن؟ اونو بستم به پایه تخت. برقشم وصل کردم به زنگ ساعت کوچیکه. حالا سر هر صبحی ساعت چهار و نیم زنگ می زنه اما زنگ نمی زنه که. جاش تخت می لرزه. همه اش. اما من پا نمی شم. خوشم می آد. پتو رو می کشم رو سرم. یه کم اما که می لرزه پتو از روم سر می خوره.

پن شنبه بود. که شبش می شد شب جمعه. بعد شهریها اومدن. با ماشین های بزرگ زرد و سیاه و صدای بلند غر غر شون. عمه هنوز سالش نشده بود. عمه فاطمه یادته؟ یادته عمه چقدر لاغر بود؟

بعد شیخ مهدی جوهر نارنجیشو ریخت تو خودنویسش و صاف گذاشت روی ساعد ش. بعد یه شکل هایی نوشت. بعد کمون خالکوبی مراد خدا بیامرز رو داد دست من و گفت. بگیر برات! بیا بگیر. گفتم باشه. گرفتم. دستم نمی لرزید.

بعد شیخ منو وا داشت که سوزن کمونو بزنم رو خطای نارنجی روی ساعدش. هی که کمون می زدم همه رنگی تو هوا پخش می شد. قد رنگای رنگین کمون سر خستک وقتی اون بالا بارون می زنه. نه! بیشتر! گفتم آشیخ مهدی نیگا رنگارو. از کجان این رنگا؟

گفت تو کمون بزن. کمون که می زنی انگار خدا پنبه همه این همه مرده ها رو می زنه.

منم انگار یه قطب نما تو سرم هی مث فرفره می چرخید. هی می خواستم بس کنم بس که رنگ رنگ تو هوا بود. اما کمون بسش نبود.

با خودم گفتم "لا حول و لا قوه الا بالله ... هنوز اما به تشدید له نرسیده بودم که کمون واستاد.

چشام از رنگا که صاف شد. دیدم شیخ مهدی تحت الحنک شو داره می بنده دور سرش. رو ساعدش عکس خاکستون بود. قبر به قبر. رو هر قبری هم که نیگا می کردی اسم یکی روش بود. خاک قبر عمه هنوز خیس بود رو پوست دستش.

آبمیوه گیری رو کوک کردم. رفتم رو تخت. اشهدم و گفتم که بخوابم. اومدم بخونم که "سر گذاشتم بر زمین ..."

که تو اومدی. پاهامو آورده بودی.

گفتی بدی برات. من اشکم در اومد. دلم شیکست. گفتم باشه هر چی تو بگی. گفتی پاهاتو پس می دم بهت اما چشاتو می برم. گفتم من که از اول گفتم همه اش مال خودت. انگشت انداختی یکی یکی چشامو از کاسه درآوردی. هیچی خون نیومد. گفتم خون اومد؟ گفتی نه من دکترم. بلدم. تازه اگرشم خون بیاد همه چی باطل می شه.

بی بی نشسته بود هی حرص می خورد. هی زد به پاش. گفت نکن! پری جان نکن. جوون مردمو کور می کنی که چی؟ گفتی حقشه بی بی حقشه. همین کور شده بود که چشای عسل بانومو در آورد یادت نیست؟ هم عروسکمو کور کرد و هم چشای شیشه ای شو انداخت جلوی طوطیه که بخوره یادتونه؟

بی بی گفت لا اله الا الله!

گفتی بی بی شما یادت نیست. طفلک طوطیکم بس که تک زد به چشای شیشه ای عسله تکش شکست. از آخر هم بس که تکش شکسته بود مرد.

بی بی باز زد رو پاش. باز حرص خورد. تو چشام کف دستت بود. محل نذاشتی. من قند تو دلم آب می شد که چشام کف دستت بود. گفتی "بی بی ببین، همین الانم داره با همین چشای کور شدش حیزی می کنه"

من گفتم  ولش کن بی بی. دردم نمی آد که.  دروغ می گفتم. گفتم تازه من که راضیم. همه جا رم می بینم.

تو رفتی. کفت رو مشت کردی و رفتی. همه جا تاریک شد. چشمام درد گرفت. خیلی.

من گفتم بی بی من حالا پا دارم. پری پاهام و جا انداخت. نیس که دکتره. حالا پام خوب شده. گفتم حالا شما بیاین چشم من شید. دست منو بگیرین بریم حرم.

بی بی گفت من که پای راه رفتن ندارم ننه. من گفتم بیا بی بی قلم دوش من شید. بی بی رو گذاشتم رو شونم وگفتم بی بی شما این بالا بشینید به من بگید کدوم ور برم.

... بی بی گفت او...وه برات. از این بالا همه جا پیداست. گفت السلام علیک با غریب الغربا. بعد اشکاش ریخت رو شونه هام. گفتم کد.م طرف؟ گفت راست برو برات راست. صراط مستقیم برات... 

من راه افتادم. چند قدم که رفتم بی بی گفت واستا ننه. گفتم چرا؟ گفت شیخ مهدی واستاده جلوی خاکستون. با شهریها حرفش شده. گفت می خوان شخم بزنن خاکستونو قیر بپاشن که جاش جاده سبز شه. گفتم جاده خوبه بی بی. جاده که بیاد فاصله ها کم می شه. پری که می ره ...

... یهو نور زد و ریخت تو چشام. فهمیدم که مشتت باز شده. بعد یهو چشام رفتن ته آب. فهمیدم چشامو انداختی ته جوب. چشام نشستن به لای ته جوب. طاق آسمون رو به بالا. آب تمیز بود و روون. می دیدمت. همه جونت می لرزید. انگار پشیمون شده باشی و گریه ات بیاد. انگار که غصه بخوری. من غصه ام گرفت. چشام گریه کردن. آب خون شد. سرخ سرخ. دامنت سرخ خون شد. من گفتم پری ...

 من گفتم ... سر گذاشتم بر زمین. ای زمین نازنین. کس نیاد بالین من غیر از امیر المومنین.

بی بی زمزمه می کرد ...

در دروازه شیراز بسته. امیر المومنین پشتش نشسته. امیر المومنین یا شاه مردان. دل ناشاد ما را شاد گردان.

 

 


 
comment بهانه ()