من خواب می بینم من زخمی ام

سلام

یه جورهائی عهد کرده بودم با خودم که اینجا از یه جیزهائی ننویسم...

 اما نمی شه انگار

اینروزها مثل همه این سالهای اخیر زندگی من همه چیز اونقدر سریع اتفاق میافته که آدم وقت و یا قدرت درکشون رو نداره برای همین فکر میکنم باید بنویسم در واقع اگه بزرگترهای ما مینوشتن شاید ما هیچوقت مبتلا نمیشدیم به خیلی از اونچه که هر روزه باهاشون سر و کار داریم...

باید بنویسم 

 باید بنویسم که من اینجا هستم مثلا توی قلب دنیا در لس آنجلس افسانه ای باید بنویسم که من اینجا میروم و می آیم از رختخواب بلند میشم هر صبح کار میکنم تا شب میخورم روزی یک وعده و شب میرم  که بخوابم...

هم تو میدونی هم خدا تو همه این سالها فقط وقتی خوابم گرفت که دیگه وقت بیدار شدن بود

دیدی اینهمه سال عرق کردن هام رو سرد سرد داغ داغ

اما نه تو نه هیچ کس دیگه بجز  خدا خبر نداره دلیل عرق کردن ها رو: من خواب میبینم

هر روز هر شب

من خواب میبینم نمیدونم این زندگی این شهر این سال دوهزارو هفت این آدمها خواب و خیالند یا جنگ اهواز سال پنجاه و نه و این آدمهائی که دور و بر من اند و هیچ کس نمی بیندشون خیالند و خواب؟

من زخم برداشته ام یه زخم کهنه که نه میکشدم و نه رهایم میکند اما در عوض هی عرق میکنم سرد سرد داغ داغ

دروغ گفت اونکه بهت گفت تمام شد جنگ

 ندیده بود اصلا جنگ رو

جنگی که نه من شروع کردم نه تو

نه خدا

/ 2 نظر / 18 بازدید
محمد زند

اي که مشغول به خود زخم زدن در همه عمري سلام. تو زخمي کدامين جرمي تو مجروح کدامين قصور و تقصيري راستي چقدر داشت مگر کشتن انسان ثواب هاي قابيل .. وکيل تو که بود.

سلبی ناز

وبلاگ نويسی بد دردی ِ... فکر ها را نوشتم خيلی بد ِ... حس ها را نوشتن بد تر... نوشتن يه دردی ِ که وقتی هست خماری و خراب... وقتی نيست هم خماری و خراب تر...