ماه

امروز آفتاب نزده با زمزمه این شعر از خواب بیدار شدم ادامه رویائی بود یا پسآمد تلاطم همیشگی ذهن نمی دانم همینقدر هست که این شعر را از سالهائی بسیار دور بیاد دارم. شاید اثر طبع جواد نعیمی باشد به هر حال با کسب رخصت از اساتید حیفم آمد این قطعه را با شما در میان نگذارم:

من در آئینه شبرنگ زمان می نگرم
ماه را در غم تنهایی خویش
در شبستان فروخفته بدان مزرع سبز
سر به دامان دارد
و به اندوه چنین میگوید
همه جا فریاد است همه در غوغایند
بشر از شیوه مردی شده دلتنگ و غریب
گل اهداف دگر خشکیده است
زندگی را شبحی مانده به جا
شهوت و خوردن و خوابیدن و بس
گوئیا نیست کسی تا که بگوید دگر این واژه پاک
جهشی باید کرد
جهشی باید کرد
...


/ 11 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد زند

زندگي در خاک بازي طفلان است و بس. اشتباهي بزرگ شديم. هميشه در زمان بچه گي ارزوي داشتن دوچرخه مي کردم که نداشتم وقتي ديروز پارساي پنج ساله ام گفت بابايي براي من چرخ بخر. اول گفتم بذار تابستون بشه بعد ديدم واسه پارسا هميشه تعطيلات تابستونه و ياد محروميت بچه گي خودم از دوچرخه افتادم. زود با مامانش رفتم يه چرخ قشنگ با انتخاب خودش براش گرفتم. وقتي پارسا پا مي زد انگار خودم دنيا رو به بازي مي گيرم .

دکتر داود بیات

با سلام و تشکر از محبت صادقانه شما محسن جان با یک دنیا شرمندگی بخدا به خاطر کثرت کارها( که می دانی اینجا چقدر برای یک لقمه باید دوندگی کرد )فرصت نمی کنم در اسرع وقت برات میل می زنم با یک مقاله (پست مدرن ادبیات شیر گیر و زود میر...)و اشعاری از بکتاش عزیز و سرکار خانم شیرزادی به روزم و منتظر نقد و نظر ارزشمندتان

دکتر داود بیات

محسن جان هرچی ور رفتم نشد برات میل بفرستم اگه زحمت بکشی یه ای میل تو یاهو درست کنی راحت تر می تونم برات میل بفرستم قربان شما د .بیات

حبيب

سلام محسن جان. کم پیدایی. ممنون از حضور سبزت. سلامت باشی.

قزوه

سلام بر آقا محسن عزيز! از لطفت بی نهايت سپاس و از نثرت که عطر صميميت دارد لذت بردم. در مورد وبلاگ انگليسی ام راستش دو سه سالی است که به آن سر نزده ام و کليد اين وبلاگ گم شده و حافظه ی من هم ياری نمی کند. همينطوری اگر مطالب به درد می خورد بگو يا مقداری شعر تازه هست که اگر خواستی برايت بفرستم. هر کجا هستی به امان خدا. نثرت را ادامه بده و شعر را هم که نمی شود ادامه نداد.

سعيدي راد

سلام.... خب ديگه جناب قزوه هم تشريف آوردند...